حقیقت | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

حقیقت

مجله چوک

۲ دقیقه مطالعه

sharebookmark

آفتاب داغ تابیده بود، روی سنگ قبرها گرم شده بودند، دستم را چند لحظه‌ای روی سنگ گذاشته بودم و فاتحه‌ای با سرعت خوانده بودم، به جز عزیز که روی صندلی بالای سر قبر آقاجون نشسته بود الباقی روی زمین چندک زده بودیم، از جا برخاسته بودم، چند قبر آنطرف‌تر صدای شیون بلند شده بود، پسر عمویم رضا آمده بود و کنار من ایستاده بود، …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۱like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره ۱۸۰ ماهنامه ادبیات داستانی چوک (مرداد ۱۴۰۴) منتشر شده است.