خر و خرس | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

خر و خرس

مجله چوک

۷ دقیقه مطالعه

sharebookmark

ماجرا از آنجا شروع شد که پستچی ساعت سه بعد ازظهر زنگ خانه را زد و کارت ملی مرا که چهار سال پیش تقاضا داده بودم تحویلم داد و گفت: کارت ملی فریبا قبادی روآورده ام.

جواب دادم: فریبا نه، فرهاد.

شانه‌اش را بالا انداخت و گفت: آقا من نمی دونم. آدرس همین جاست. پاکت نامه‌ای را تحویلم داد و امضای دریافت را ازمن گرفت و سوار موتورش شد و رفت.

در حالیکه در حیاط را می‌بستم پاکت نامه را بررسی کردم. روی پاکت نوشته بود; گیرنده فریبا قبادی. با عجله پاکت نامه را باز کردم و کارت ملی را نگاه کردم. با کمال تعجب دیدم عکس خودم است اما اسم را اشتباهی فریبا قبادی نوشته است!

صبح روز بعد رفتم اداره ثبت احوال شهرمان. به کارمند یکی از اتاق‌ها گفتم: آقا، کارت ملی من بعد از چهار سال که آمده، اسم را اشتباهی نوشته. کارمند گردنِ لاغرش را کمی خاراند و عینکش را با نوک انگشت جابجا کرد در حالیکه مرا برانداز می‌کرد گفت: از من می‌شنوی برو پیش رئیس اداره.

کارت را گرفتم و آدرس دفتر رئیس اداره را گرفتم و رفتم طبقه سوم. منشی جوانِ رئیس اداره، پشت در اتاق، پشت میزی چوبی نشسته بود و سرگرم تماشای گوشی همراهش بود. پرسیدم: آقای رییس تشریف دارند؟

پرسشم را با پرسشی جواب داد: چکار داشتید؟

مشکلم را برایش توضیح دادم. گفت: بفرمایید بنشینید. صبر کنید فعلاً ارباب رجوع دارند. توی دلم خدا را شکر کردم که نگفت جلسه داره.

منشی دوباره سرگرم گوشی همراهش …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۶like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره ۱۸۰ ماهنامه ادبیات داستانی چوک (مرداد ۱۴۰۴) منتشر شده است.