لایههای خاکستری مغزم سخت مشغول ترسیم نقشهای برای داستان بعدی بود که ناگهان پیرزنی با موهای برفگون، واکر به دست با عصایی خطرناک، آویزان از آن، میان خطوط کاغذم نمایان شد. با صدایی شبیه آژیر آتشنشانی در صبح جمعه، فریاد زد «دیگه بسه!،. این بار نوبت منه. این دفعه شخص اول داستانت منم. من داستانت رو روایت میکنم!»
خواستم به پیرزن قوزی، مو برفی بگویم داستانهای تو برای خوانندگانم قرص خوابه، که نگاه تهدیدآمیزش با آن عصای پاندولوارش زبانم را بند آورد. خیره، ماتِ حرکت ضربآهنگ عصا بودم که یکی از شیارهای عمیق مغزم تکان خورد و فکری از اعماقش جوانه زد: این زن از اول پیر نبوده... این صورتِ سفیدِ پوست چروکین با آن دو گویِ سیاهِ مثل شمع نیم سوخته
و ابروهایی که مثل تارهای عنکبوتِ پیر، هنوز چند موی نازک از هم نتنیده بود، با آن لبهای چروکیده، که با همۀ پژمردگیش، هنوز تداعی قلب پرشور بود روزی مالِ دختری خوش قامت یا عاشقپیشه، یا عاشقکُش بوده... بهه جای اینکه این پوست روی استخوان رو بیرون بندازشی، فرصت بده تا داستانش را روایت کنه؟ شاید روایتی جذابتر از تمام داستانهای شنیده شده در میان جعبه خاطراتش داشته باشه!
دعوتش کردم: بیا، بیا...، اما حال و روزش با مکان و فضای داستانم که در جادهای تاریک و سرد میگذشت، همخوانی نداشت. به سمت مرحله حذف نهایی این تاشده از روزگار رفتم که صداش چون نالۀ ویولنی از کوک افتاده در فضای کاغذ پیچید: بیانصاف! یه نگاه به من بکن... فقط یه نگاه... بعد هرچه میخواهی بکن! من همیشه اینجوری نبودم، …