فکرش رانمی کردم منهم روزی دست به این کاربزنم. آنهم درروزروشن! باوجود شدت گرما در بعدازظهرتابستان، کمترکسی درشهررفت وآمدمی کرد. وهمین باعث میشد، کسی مرادرآن وضعیت نبیند.
خورشید، مثل یک ذرهبین، نقطهای درفرق سرمن پیدا کردودرست مغزم رانشانه گرفته بود. سطل زبالههم جایی بود که آفتاب برآن میتابید. برای گرفتن جواب آزمایش همسرم آمده بودم.؛ فکر کردم روی همین آت آشغال هاافتاده وبه راحتی میتوانستم آن رادربیاورم. بامراقبتهای ویژه ودیدهبانی اطراف؛ کنارآن رفتم. مثل یک غریبه به من نگاه میکرد. انگاربایداجازه میگرفتم تا بتوانم دستم رادردهانش فروکنم.
به یادحرف دوستم افتادم که گفته بود؛ هرکارِاشتباهی تاوان داره؛
شتابزدگی باعث اشتباه من شد، وحالا این دردسر...! میخواستم بطری آب را، که جرعهای بیشتردرآن نبود، بیندازم اما...
هرچند درِپرایدقراضهام به راحتی بازمی شد. ولی همیشه که نمیشود، اینطوری رهایش کردورفت. پس بایدتاوان بی ملاحظگی خودم راپس میدادم.
گرماکلافهام کرد. این آفتاب تمامی نداشت! درآن موقعیت وجود هرآدمی آزارم میداد.
صبرکردم تا پسربچهای که بستنی دوردهانش را با آستین پاک میکرد، ازآنجابگذرد، کهبخت یارشدودوید طرف زنی که کنارخیابان ایستاده بود. درحال تماشای اوبودم که یک دفعه چندتا گربه سیاه ولاغرباغرش های نازک چنان ازپشت سطل بیرون جهیدند که زهره قویترین مردان جهان راآب میکرد، چه رسدبه من که یال وکوپال استخوانیام همه جا خودنمایی میکرد.
کنارش که قرارگرفتم، احساس …