سیاوش | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

سیاوش

مجله چوک

۹ دقیقه مطالعه

sharebookmark

صدای زنگِ بلبلیِ درِ خانه از جا پراندم و یک دسته کلاغ همزمان از روی بید مجنون حیاط پرواز کردند و روی کاج‌های همسایه بغلی نشستند. دیرم شده بود. بیست دقیقه تا شروع کلاسم مانده بود و برای استادی که ادعای نظم و مقرراتش می‌شد، تأخیر در روز سیزده مهر ماه سال هزار و سیصد و چهل و سه شمسی شگون نداشت. یک لنگ در هوا و همان طور که تلاش می‌کردم تا زبانه کفشم را بیرون بکشم، با دستِ دیگرم کراواتم را صاف می‌کردم. در همان حین از زیرِ شیارِ در پاکتی به داخل سر خورد. خم شدم و برداشتم‌اش چیزی رویش نوشته نشده بود. با گوشۀ ناخن‌ام پاکت را پاره کردم و تیزی لبه کاغذ انگشتِ اشاره‌ام را برید و چشمانم سیاهی و دلم ضعف رفت و برای چند ثانیه در جا نشستم تا حال بیایم و توی همان تاری و تهوع یاد اول مهرماهی افتادم که کلاس دهم بودم و آقاجان -سید اصغر- شب قبلش کشیدام کنار و گفت: (از امشب به بعد سودا بانو مادرته... مثل زهرا خانم که ایشاالله نور به قبرش بباره...) و سه تا صلوات فرستاد و فاتحه خوند و رفت. رنگِ پشتِ پلک‌هام کم‌کم از سیاه به سفید تغییر کرد و شروع کردم به خواندن نامه:

نامه سوم

روز/خارجی/حیاط

سودابه دخترِ پادشاهِ هاماوران بود و شایسته کی‌کاوس... و نه لایقِ استادِ دانشکده ادبیات طهران که نمی‌تونه حتا دماغش رو بالا بکشه و لنگِ شندرغاز تومن حقوقِ استادیه... سودابه زنی دلفریب و زیبا بود و هست. فقط من هستم که می تونم به چیزی که لایقشه برسونمش...)

گیج شده بودم. سال‌ها بود که علاوه بر کلاس‌های دانشگاه در چند محفلِ ادبیِ دیگر هم شاهنامه تدریس می‌کردم. اما در آن گیر و دار هرچقدر به مغزم فشار آوردم یادم نیامد ارتباطِ این شخصیت‌ها چجور بود. چشمانم سیاهی می‌رفت و توی معده‌ام چیزی داشت آتش می‌گرفت و به ته می‌رسید و …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره ۱۸۰ ماهنامه ادبیات داستانی چوک (مرداد ۱۴۰۴) منتشر شده است.