
میبینمش که صورت کوچکش را میگذارد روی سطح آب و بعد روی آب غوطهور میشود. مامان، اسمش را بلند صدا میزند و رو به من داد میکشد: «بدو! بدو بگیرش!» فقط چند ثانیه طول میکشد تا خودم را از کناره دریا برسانم بالای سر محمدحسین و از آب بکشمش بالا. مثل توی فیلمها، اول نفس عمیقی میکشد و بعد شروع میکند به سرفههای پشت سرهم. آب که از دهان و بینیاش بیرون میریزد، تازه فرصت پیدا میکند برای گریه کردن و ترسیدن. صدای بریده بریدهی گریهاش تا چند دقیقه ادامهدار است. حتی توی بغل مامان هم آرام نمیشود.
ای خدا! ای بخشایشگر! ای مهربان! اى دگرگونساز دلها! دل مرا بر دینت استوار گردان. (دعای غریق)
همیشه مواجهه آدمها با آب و دریا برایم جالب بوده. انگار آدمیزاد از همان کودکی اصل را بر این گذاشته است که از پس همه چیز این عالم برمیآید. فکر میکند همه جهان را میتواند درون خودش هضم کند. از همان نوزادی میخواهد همه چیز را با دهانش مزه …