سر سفره<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

سر سفره

مجله عین

۳ دقیقه مطالعه

sharebookmark
چند مرد در حال کار کردن

زود، دوسه لقمه نان و گوشت کوبیده قاتق گرفت و خورد. فهیمه‌خانم بهش گفت: «آقا نصرالله! اینکه نشد سحری. درست بخور از پا نیفتی. دیگه الان پا به سن گذاشتی». آقا نصرالله خنده‌ای کرد و گفت: «پیرمرد خودتی خوشگله بانو!» و از سر سفره سحری بلند شد.

باید زود می‌رسید سرِ زمین. نوبت آب داشت. همان‌طور که داشت آماده می‌شد، اکبر و رضا و عباس و رضوان رو از خواب برای خوردن سحری بیدار کرد و خودش فرز و تند روی موتور سوار شد. اکبر از طبقه بالا، بابا رو صدا کرد و گفت: «وایستین بابا منم بیام». …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۱like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۶ مجلهٔ عین (دی ۱۴۰۳) منتشر شده است.