
از دیروز که مطبش را افتتاح کرده بود ذوق برای روز اول و شروع کار وادارش کرد تا زودتر از محمدرضا بیاید و در را باز و چراغها را روشن کند.
مقابل چشمان خندان همسرش لباس پوشید و عطر بیشتری زد و با جواب به همهی متلکهای شاداب محدثه راهی شد.
محدثه برایش اسپند دود کرده بود و آب پشت سرش ریخته بود که:
_ میریزم که عاشق کارت نشی برگردی به عشق اولت!
و خندیده بود:
_ محدثه خانوم، عشق فقط یکی، نه دوتا!
دل محدثه را خبر داشت؛ با این جوابها آرام که میشود، شور هم پیدا میکند!
کلید را که به قفل انداخت یکلحظه تأمل کرد و چشم بست. شروع کرده بود که تمام نشود! دلش نمیخواست که در چاله دنیا بیفتد و یک روز بشنود که فرصت تمام شده است و هیچ دستش را نگرفته باشد! چراغها را روشن کرد و با صدای بلند به سکوت اتاقکها و دستگاهها گوش داد. عالم در سکوت را دوست نداشت. …