
بنام نامی آن قهرمانان
بنام آن ابرمردان شهیدان
چه خوب شد بلندگو بود...
«بلندگو»، مأمور خدا بود...
۱۵ سال بیشتر نداشتم که به واسطه دعوت دختر همسایه که دو سال از من بزرگتر بود، با مدرسهشان راهی سفر راهیان نور شدم. آن روزها اصلاً نمیدانستم راهیان نور یعنی چه و این سفر به چه معناست.
همه فکر و هیجانم، بودن کنار دوستم و سفر رفتن و خوش گذراندن بود. چون به شکل نادری مادر اجازه سفر داده بود. همان مادری که هیچ سفری را با مدرسه اجازه نمیداد. سفری که ظاهراً یا باطناً برایم تقدیر شده بود. سفری که مسیر زندگیام را عوض کرد...
خاطرم هست تا میشد پفک و چیپس و تخمه و خوراکیهای جورواجور خریده بودم. از لحظهای که سوار اتوبوس شدیم شروع به خوردن کردم... میخوردیم و میخندیدیم و ادا و اصول در میآوردیم...
اما کمکم متوجه شدیم که با یک گروه معمولی راهی سفر نشدهایم...
برخی اصلاً توجهی به ما نداشتند. انگار وجود خارجی نداریم. برخی هم انگار خیلی رفتار ما را نمیپسندیدند و از ما فاصله میگرفتند و برخی هم دلسوزانه به ما نگاه میکردند و هر وقت چشم در چشم میشدیم لبخند میزدند... من البته آن موقع خیلی متوجه دلیلش نمیشدم و خیلی هم برایم مهم نبود که دنبال علتش باشم و فقط با دوستم و دوستِ دوستم، خوش بودیم...
میانه راه بودیم که مردی به ما پیوست... دو مرد بودند و گروه ما دو اتوبوس بود و مرد حدود ۴۰ساله قسمت …