
عمر دیوار طولانی بود. دیواری که هوای اینسو و آنسویش فرق داشت. دیواری کهن که صدا از خلال آن میگذشت و نمیگذشت. دیواری نامرئی که مرزی بود میان فریادها و لبیکها. دیواری به ضخامت و قدمت «تاریخ»...
آنسوی دیوار، آسمان غبارآلود و تیره و اینسو چراغها خاموش است. آن سو خون سرخ روان و اینسو نور سرخ سر به آسمان کشیده است. آن سو چکاچک شمشیرها به گوش میرسد، اینسو صدای اصابت دستها به سینهها. آن سو از بغض کسی را میکشند و اینسو، از غمش میسوزند...
عجیب دنیایی است. دیوار گویی از بلور است و ماجراها را نشان میدهد و ما همه چیز را میبینیم. دیواری به ضخامت هزارها واقعه و صدها سال...
دیوار میگذارد صدای «العطش، العطش» را بشنویم و نشنویم. دیواری که برافراشته شده تا پرواز تیرهای سه شعبه را تنها به نظاره بنشینیم. دیوار متعهد و سرسختی که وظیفهاش در عین فاصله انداختن، نشاندادن وصال است. عجب دنیایی است دنیای اینسو و آنسوی دیوار.
آن طرف مقتلها نوشته میشوند و اینسو، مقتلها خوانده میشوند. آن طرف ندای العطش خیام بلند است و اینسو همه جرعهی آب بدین آستان میآورند. آنجا خیمهها شعله میکشد و اینجا …