
صدای گریهاش که بلندتر میشود، حس میکنم دارد صبرم تمام میشود. برای لحظهای چشمانم را میبندم تا بتوانم یک راهحل مادرانه بگذارم وسط خانه و فضا را داشته باشم!
پدرش از درِ خانه که پا بیرون گذاشت، متوجه شد و صدای گریهاش همهجا را پُر کرد. مدتی بود این بساط را داشتیم و من یک ساعتی انواع باجها را میدادم. استادمان که گفت:
- دو سالونیم به بعد سن لجبازی است و اگر به هر خواستهای تن بدهی خصوصاً زمانی که گریه و داد را میکند اسلحۀ خودش، دیگر تا آخر همین دیوار کج بالا میرود.
رویهام…