
خم شد روی ظرف خمیر و مشتش را پُر کرد و کمر صاف کرد، زیر چشم نگاهی به اطراف انداخت و با دستِ چپش کمی از خمیر جدا کرد و در ظرف انداخت، قبل از آنکه مشغول شود صدای سلام کردن مشتری از جا پراندش. زیر لبی جواب سلامی داد و مشغول کارش شد، مشتریهای بعدی هم آمدند و در همان سکوت نانوایی منتظر ماندند. چند لحظه نگذشته بود که یکی گفت:
- این ضربِ زورخونۀ مرشد رو که اولِ صبح میذاشتنید حال خوب کن بود، چند روزه خاموشه اوستا!
شانهای بالا انداخت و گفت:
- سکوت هم حال خوب کنه!
مشتری جا خورد. چند روزی بود که نانوا حال و احوال همیشگی را نداشت، خودش که در هم بود، نانهایش هم کممزه شده بودند. مرد مشتری به این فکرش لبخندی زد و چیزی نگفت. نانوا دوباره چانهای گرفت و دوباره از کنار خمیر کم کرد. چه فرقی میکرد سیصد گرم یا دویست و هشتاد گرم. با این اوضاع گرانی، همین بیست گرمها هم خودش دردی دوا میکرد!
مشتریها نان را گرفتند و رفتند، یکی میرفت، یکی میآمد، یکی راننده تاکسی بود، یکی کارمند، یکی معلم، یکی …