۱. پانزده سالهام. شعر را جدیتر گرفتهام. شاعران را حالا بیشتر میشناسم. دایرهی مطالعاتم از شعر، به «دربارهی شعر» رسیده است، اسمش را هرچه میخواهید بگذارید: نقد، تحلیل، تفسیر و... . از کتابخانهی خانهمان، «شعر و شاعرانِ» محمد حقوقی را برداشتهام و به سختی خواندهام، این نخستین چیزیست بهنام نقد شعر میخوانیم. مجله هم میخوانم، هدفمند نه، هرچه پیدا کنم و به دستم بیاید. یک روز مجلهای با جلدِ قهوهای کمرنگ لابهلای مجلاتِ پدرم پیدا میکنم: «گیلهوا؛ هنر و اندیشه». گیلهوایش را میشناسم دورادور، اما هنر و اندیشهاش را نه، ورق میزنم، مجله در همین رشت، در همین شهرِ مادریام منتشر شده و پر است از نامهای آشنا: رضا براهنی، منوچهر آتشی، محمد مختاری و...، به تاریخِ سالهای ابتدایی دههی هفتاد. گیجوگنگ میخوانم، شعری در یکی از صفحاتِ میانی مجله توجهم را جلب میکند:
«جهان، کوچکتر از میدان صیقلان بود وُ
انسان بزرگتر از جهان.
و ساعتِ بلدیه، انتهای کهکشان بود.
در انتهای کهکشان،
جهانم کو؟
میدانکِ صیقلانم کو؟»
شعر کوتاه است، اما تکانم میدهد. منِ پانزده ساله را. شاعرش: عنایت سمیعی.
از آن روز، این نام طنین دیگری داشت برایم، از آن لحظه، تا سه-چهار سال بعد که برای اولینبار دیدمش، …