زاهدان، من همیشه در حال دویدن بودم میخواستم مسافت شهرها و مرزها را بدوم، قهرمانیهای کوچکی هم داشتم اما میانه راه شکل دویدنم تغییر کرد که نه با پاها با همه جانم بدوم.
عروسک سازی و کارگردانی تاتر میکردم خیلی پیگیر و علاقهمند بودم اما یک جایی متوجه شدم در این سرزمین فعالیتی که وابسته به جمع باشد فرسایشی ست.. روزهای نوجوانی، اصلا در فضای شعر نبودم. من شاعر شعرهای خواهرم در جلسات شعر زاهدان بودم، غزل و قصیده ی مذهبی میسرود. حتی جایزهای برای شعرهای او گرفتم از اینکه توانایی سرودن نداشتم عصبانی بودم اما کاریش نمی شد کرد تا اینکه در مهر ماه سال اول دبیرستان از من برای شعرخوانی در یک همایش بزرگ دعوت کرده بودند و من باید دوباره شعرهای خواهرم را میخواندم. درست زمانی که تصمیم گرفته بودم این نقاب بازی مسخره را تمام کنم اتفاق عجیبی افتاد روز اول مهرماه ۱۳۷۶بین دو زنگ تفریح سراسیمه چیزی گوشه کتابم نوشتم و احساس کردم این خودش هست همان که منتظرش بودم. شعری گفتهام. با کاغذی مچاله رفتم پشت تریبون، قدم به میکروفون نمیرسید، دیده نمیشدم. همه با شعری متفاوت با آنچه که از من شنیده بودند مواجه شدند و هو شدم کمی بعد من از جماعت شاعر جدا شدم اما نوشتن با من ماند.

به آزمون عملی رشته عکاسی دیر رسیدم و آزمون نقاشی را زغال نقاشی ام نابود کرد و قبول نشدم به ناچار در کاشان صنایع دستی خواندم و کارشناسی ارشد پژوهش هنر را از دانشگاه تبریز گرفتم .
در بیست و چهار سالگی بدون هیچ امید و اعتماد به نفسی در اولین نمایشگاه زنان سفالگر ایران با مجموعه پیامبران اول شدم. این مجموعهی صد و بیست و چهار مجسمه گلی بود وقتی اسمم را به عنوان نفر اول اعلام کردند ابتدا فکر کردم که چقدر جالب که یک نفر هم نام در این بینال …