برای حرفِ ابتدا، ابتدایی نمیتوانم که بگزینم، چون اصلِ این حرف را ابتدایی نیست و انگار که همیشه بودهاست و همیشه ادامهی پیش از خودش بودهاست و بهانههایش هربار شبیه ابتدای خودشان شدهاند. عشقها شعر آوردهاند و شعرها عشق رویاندهاند. پیوسته و پیگیر شاهد هم ماندهاند و برحضور آدمی گواهی دادهاند، همذات و همآهنگ، زیرا هر دو بر رابطه تکیه دارند.
کملطفیست اگر رسالهی جامع محمدمختاری در «هفتادسالعاشقانهیشعرفارسی» را در باب تاریخ عشق در ادبیات ایران، مقدمهی کتابش بدانیم. شاید تمام آنچه او با وسواس و البته بدون ارزشگذاریِ مغرضانه برگزیدهاست، همه مثالهایی برای بررسی کامل در این گستره هستند.
شعر عاشقانهی معاصر در زمانی شکل میگیرد که همهچیز تحتتأثیر تحولات اجتماعیسیاسیست و زیباییشناسی همچون هر جریان اندیشمند دیگری، ایدئولوگ شدهاست. شاعر یا به عشق در وادی احساسات و توصیفات بسنده میکند و آنجا که باید در عاشقی بر آزادی تکیه کند، در تعارض با اصول میماند و قادر به تحمل تناقضات نیست و کماکان به حضور نامتعادل خویش ادامه میدهد، یا درگیر رومانتیسیسم اجتماعی است و شعر عاشقانه را غیرآرمانی و سخیف میپندارد و معشوق را بیرون از مبارزه و عشق را ودیعهای پس از پیروزی میشناسد. و اینجاست که او ذهن پُرسوالِ ناظر را در مقامِ مقایسه با شاعرانی چون الوار، آراگون ، لورکا ، نرودا و ریتسوسی قرار میدهد که «اروتیکا*»-هایشان را در گرماگرم مبارزه با مصیبتهای اجتماعیشان آفریدهاند.
در زمانی که نقد بیش ازهر زمان دیگری آلوده به عباراتی همراه با بارِسلایق و نگرشهای سیاسی میشود، عباراتی از قبیل «شعرمتعهد» و تب تندی که دستکم سهدهه دامن ادبیات را گرفت و به جریانهای شعریِ مهمی …