«من فقط گزارشی از زیستنم و آنچه شنیدهام یا شاهد بودهام، یا رخدادی را که جامعه به من گزارش کرده، نوشتهام. این گزارشها از ضمیر و جان و جهان من، از توان من باززاده شده و چه در تئاتر و چه در ترانه به یک اثر هنری تبدیل شده است.» [۱]

تکرار چندینبارهی چنین تعریفی از سوی ایرج جنتیعطایی، مبنی بر گزارشپنداری کار هنریاش را میتوان نتیجهی برداشت و باور او از این مقوله، در تناظر و تناسب با جهان شخصی خودش دانست. از این منظر چهبسا به پشتوانهی این تعریف از نسبت میان «پدیده» و «پدیدآورنده»، بیراه نباشد که با ردگیری، پیگیری و واکاوی تمهای مختلف پرداخته شده در کارنامهی شعری او - بهویژه در زمینهی «ترانه» - به مرزهایی از شناخت احوالات شخصی این هنرمند در مقاطع مختلف زیستش و همچنین کیفیت بینش، نگرش و روش او در برهههای مختلف تاریخ سیاسی و اجتماعی معاصر رسید.
در این میان انجام این بررسی روی تم «عشق»- بهعنوان مایهای به نسبت صریحتر در واگویی جهان شخصی شاعر- میتواند به ارزیابی این گزارش در گسترهی زندگی هنری جنتیعطایی، عمق بیشتری هم بدهد؛ حال چه از منظر کیفیت پردازش و ارائهی خود این گزارش و چه از زاویهی فراز و فرود مفهومی آن.
در گذر از سیاهمشقهای اولیهی ایرج جنتیعطایی در زمینهی «ترانه» و همچنین در کنار شواهدی درخشان چون «گل سرخ»، «قصهی وفا»، «برگشته مژگان»، «قصهی جدایی» و... -در …