تا گروهبان تیر خلاص را میزند، سراسیمه از خواب میپرم. حرامزاده توی خواب هم، راحتم نمیگذارد. دود سیگار حمدون مثل ابری جمع شده بالای سرش. میگوید: «باز خواب دیدی؟» سر تکان میدهم و عرق پیشانیام را با آستین پاک میکنم. میگوید: «بهش فکر نکن وگرنه یه وقت میبینی تو هم اسلحه رو گذاشتی رو شقیقهات.» از وقتی حمدون گفته میخواهد کلک گروهبان را بکند، خواب راحت ندارم. هنوز چشمانم گرم نشده، میبینم با آن پای چلاقش آمده بالای سرم؛ تیر خلاص را میزند و خم میشود تا پوکهاش را بردارد.
خواب از سرم پریده. سیگاری بین لبها میگذارم و بلند میشوم. حمدون همانطور که دراز کشیده، میگوید: «باز تو یه چرتی زدی، این صدای لعنتی نذاشته چشم رو هم بذارم.» از سنگر بیرون میآیم. روز اول که آمدیم اینجا، اولش فکر میکردم هواپیمایی است که دارد از آن بالابالاها میرود؛ ولی حالا چند روز است که صدا تمامی ندارد و ولمان نمیکند. در نور منور سبزرنگی که پایین میآید، نگهبانها را میبینم. زل زدهاند به روبهرو و دشمنی را میپایند که آنطرف تاریکی است و نمیشناسیمش.
دیروز میگفت زده به سرش و میخواهد اسلحهاش را بگذارد زمین، برود پیش ایرانیها و بگوید که هیچ دشمنی با آنها ندارد. بو ببرند به کسوکارش رحم نمیکنند. هرچه میگویم مواظب حرفزدنش باشد، به خرجش نمیرود. خواهینخواهی هر غلطی دلشان بخواهد میکنند و به حرف من و او توجه نمیکنند. اگر دست من و او بود که جنگ اینقدر طول نمیکشید. بفهمند هوایی شدهایم، خود گروهبان نفری یک تیر خالی میکند توی کلهمان و چند روز بعد به زنهامان میگویند: «با شجاعت تمام برای کشور جنگیدن و کشتهشدن!»

از وقتی آن سه تا شقیقهشان را متلاشی کردند، فکر کشتن گروهبان افتاده توی سر …
