از روزی که «خطاب به پروانهها» با مؤخرهاش در توصیف عبور شاعر از گفتمان نیمایی به عرصه آمد، بیش از دو دهه میگذرد. در این دو و نیم دهه شعر فارسی فرازها و فرودهای خاص خودش را داشته، گاه در منظر نظارگان نشسته و گاه در خلوت خویش به انتظار ایستاده است. در این میانه کم نبودهاند شاعرانی که مانیفستهایی منتشر کرده و بر حقانیت شعرهای خویش گواه آوردهاند. اما آنچه مؤخرهی «خطاب به پروانهها» را خاص میکند و آن را به میزانی برای سنجش بدل میکند، همان عاملی است که آن دیگران را به مثالی در ادامهی مثالهای براهنی در همان مؤخره تبدیل کرده است.
برای درک مؤخرهی «خطاب به پروانهها» باید ابتدا به بود و باش خود متن و ادعایی که مطرح میکند، توجه کنیم. زیرا پرداختن به این ادعا باطلالسحر بسیاری از مدعیاتی است که در مخالفت با آن یا حتی موافقت اما به دلایلی بیرون از منطق درونیاش بیان میشود.
در تاریخ شعرنوی فارسی دستکم از روزی که امکان نقد و نظریهپردازی پدید آمده است، یعنی آنقدر تئوری داشتهایم که بشود در مخالفت یا موافقت با آن سخنی گفت، دستورالعملهای بسیاری برای هنر شاعری نوشته شده است. بعضی از این دستورالعملها دستور عام آفرینش هنری بودهاند مانند بیانیهی «خروس جنگی» که با عبارت بسیار مجابکنندهی «مرگ بر احمقان!» خاتمه مییابد تا بیانیه شعر پلاستیک که تئوری شخصی نوریعلاء بود و به خود او محدود ماند. توضیحهای بیانیهمانند و تجویزی هم کم نداشتیم، از خود نیما که به سبک ریلکه به توضیح شعرش …