«و رفته رفت
و رفتگان همه رفتند
اما
ما
زندانیان خانه و اشیاء
تصدیق میکنم که نرفتیم!
بر جای خود، نشیمن تاریخ
بنشستهایم گرم
ور پرسشی سلام کند، در جواب آن
گفتارمان روانه شود نرم.» [۱]
پیش از متن: باید بگویم آیا؟ باید بگویم، برای تسلای خودم، و نه هیچ چیزِ دیگر، فشرده و مختصر اما. اولبار، نام و نشانِ آینده را، در صفحهی اولِ کتاب «حافظ به روایت احمد شاملو»یِ پدرم دیدم. نوجوان بودم. دو،سه سطری شعر بود و در انتها آمده بود: الف. آینده. هیچ سر درنیاورم و گذشتم، تا بعد. یک،دو سالی بعد، سیاوش کسرایی را کشف کردم، بخشی از پولِ توجیبیِ چندهفتهام را کنار گذاشتم و رفتم به یک کتابفروشی در رشت، کلیات اشعارِ سیاوش کسرایی را خریدم، با افتخار کتاب را دستم گرفتم و تا خانه آمدم. در طولِ راه، انگار که کتابِ مقدسی در دست داشته باشم، به خودم و شعورِ شعریام مفتخر بودم. تا رسیدم خانه و بعد، کتاب را نشانِ پدرم دادم، زهرخندی زد و هیچ نگفت. تا چند ساعتی شاید بعدش، آمد و گفت: بهجای آن شعرهایِ از نفسافتادهی کسرایی، این را بخوان. چه چیز را باید میخواندم؟ «ویران سراییدن»، گزیده شعرهای اسماعیل شاهرودی. …