میگفتیمش آشِ جواب. آش خوش عطر و طعمی بود از چهل نوع غله و حبوبات و سبزیجات محلی. ننهبا میگفت «یک کاسه از این آش بخوری جوابِ همهٔ خواسته هات رو میگیری.» همه میدانستند ننه با چهل سال است نذر جوابش قطع نشده؛ از همان وقتی که بچهٔ ته تغاریاش، عموجانم، شش ماهه بوده، موقع بازی کردن و باکو رفتن یک بچه عقرب از زیر حصیر جُسته و قورت داده و همه مطمئن بوده اند بچه از دست رفتنیست. همه، جز ننه با که پسرکش را با نذر از مردن برگردانده. از همان وقت هر سال ظهر هشتم محرم آش را می پخت. آن روز هم که سیمینو رفت، ننه با پخت داشت.
از سیمینو بدم می آمد. با آن چشم های ریز سیاه و اخمی که هیچ وقت از صورتش پاک نمیشد، عین خارِ ماهی مینشست توی گلوی کودکی ام. درست نمیدانستم چه نسبتی با من دارد. فقط از بزرگترها شنیده بودم مادرش که عمه جان صدایش میکردیم وقتی سیمینو را حامله شده که چند نوهٔ بزرگتر از او داشته. پدر پیر سیمینو هم بعد تولد او از دنیا رفته بود و سیمینو مانده بود روی دست عمه جان. عمه جان سیمینو را دوست نداشت. ما در همان دنیای بچگی این را میفهمیدیم. وقتی سیمینو با لباسهای نامرتب و موهای ژولیده به کوچه میدوید و از حیاط همسایه ها دزدکی میوه میچید، عمه جان که نمیتوانست با آن درد زانو دنبالش بدود، از همانجا ناله و نفرینش میکرد. دیگران تشرش میزدند «نگو، اولاد پیغمبره.» و عمه جان می نالید «جِز بزنه به حق پیغمبر.» سیمینو با تمام بچه هایی که دیده بودم فرق داشت. همسنوسال بودیم ولی نمیشد باهاش بازی کرد یا از عروسک و نقاشی حرف زد. یکی دو بار که خواستم سر حرف و دوستی را باز کنم، چشمهایش را عین میخ فرو کرد توی چشمهایم و آنقدر نگه داشت تا از رو رفتم. عین تکه سنگ بود.
سیمینو و مادرش در همهٔ شلوغی های خانوادگی …