من استاد کارهای نیمهتمامم. استاد همه چیز را نصفه رها کردن. هر چه که باشد: یار، رژیم، ورزش، دوستی، نوشتن، شغل، وطن… از همه بدتر خودم! من مدام خودم را در نیمه رها میکنم. تا میآیم کمی جان بگیرم، رهایش میکنم.
حوصلهام تا یک جایی قد میدهد. از یک جایی به بعد مثل مستهای دههٔ چهل میزنم زیر میز و کافه را به هم میریزم. ماندهام با خودم چه کنم. تراپی را هم نیمه رها میکنم. کی حوصلهاش میکشد هر هفته وقت بگذارد و کلی پول بدهد بنشیند با یکی مدام از این دردها بگوید.
بیچاره آرش. دوام آورده است. با همهٔ این نصفه و نیمه بودنم دوام آورده. او اهل به هم ریختن کافه نیست. از آن مشتریهایی است که وقتی میبیند یکی زیادی خورده، زیر بغلش را میگیرد و جوانمردی میکند. میبردش کنار جدول تا هر چه دلش میخواهد عق بزند. بعد هم طرف را صحیح و سالم میرساند خانهاش. دوام زندگی ما از سمت من نیست. اوست که کمک میکند چرخش هر جوری هست بچرخد.

وقتی او را میکشتم، باز هم نتوانستم کار را به انتها برسانم. چاقو را از پشت فرو کردم توی کمرش. سمت چپ. آنجا که قلبش میزند. قلبی که همیشه میگفت برای من میزند. داشت ظرفهای شام را میشست که من یک آن چاقو را از کشوی کابینت بیرون آوردم و بدون مکث فرو کردم توی کمرش، جایی که همیشه دلش میخواست همان نقطه را برایش بخارانم؛ اما نشد چاقو را درآورم و دوباره جای دیگری از تنش فرو کنم. …