پدرم مُرده و روحش انگار در من حلول کرده و من هر کار میکنم نمیتوانم او را یا آن را دفع کنم. حالا این قدِ دراز و موهای لَخت بماند که خب، ژن است دیگر. از وقتی پدرم مُرده احساس میکنم او در جسم یا در وجودِ من دارد به زندگیاش ادامه میدهد؛ لابد بر طبق قانونِ بقای روح یا چیزی از همین مزخرفات. میگویند روحِ موجوداتِ زنده میرا نیستند و برای همیشه میمانند. میگویند روح چیزی است مثلِ انرژی. چه میدانم! هی مدام از بیرون به خودم نگاه میکنم و او را میبینم. تقریباً همهٔ حالتها یا رفتار (یا به قولِ خودش سلوک) و حتی طرزِ حرف زدن و تکیهکلامهام، عینهو اوست یا نمیدانم عینِ او شده. به صورتِ خودم که نمیتوانم نگاه کنم ولی حالتِ دستها و پاها هم، گذشته از شباهتِ فیزیکی (همانطور دراز و رنگپریده)، در حالتها و ژستها خیلی شبیهِ اوست …