نیمقرنی است که از وطن عزیز و شهر تهران، که n سال قبل در آن به دنیا آمدم، دور شدهام. احتمالاً هنوز خیابان فردوسی و میدان انتهاییاش وجود دارد؛ در نوجوانیهای بنده این خیابان و میدان _ میدانی که وسطش فردوسی تکیه بر بالشی، بر سکویی نشسته بود _ وجود داشت. «ایشان» جایی در بالاهای این خیابان در طبقۀ چهارم ساختمانی زندگی میکرد، پنجرۀ اتاقش رو به خیابان بود و شبها روشناییاش دل ما را گرم میکرد. نوجوانهای آن زمان یا دنبال سیاست بودند و یا ورزش و در تعقیب دخترکان، بنده اهل هیچکدام از این کارها نبودم، که نه جرئتش را داشتم و نه قدرتش را. دل بنده جای دیگری بود. به قول فرخی سیستانی: «دل من همی داد گفتی گوایی/ که باشد مرا روزی از تو جدایی» و ناصر، رفیق دیرین بنده، میخواند: «که باشد مرا نام پرویز دوائی» _ این هم از این...

یک چیز غریبی (غریب برای بنده) عرض کنم: سالها پیش، در دوران بعد از انقلاب، بنده طی اقامتی کوتاه در پاریس، داشتم از یکی از خیابانهای متعددی که به میدان اتوآل میخورد رد میشدم. چراغ عابر قرمز بود، و تنها عابران آن خیابان در آن ساعت از روز بنده بودم و در سمت دیگر خیابان خانمی که یادم است روسری «گرتی» (حریر) سفید سرش بود. چراغ عابر سبز شد و ما از دو سوی تقاطع بهسوی هم آمدیم. در لحظهای که به هم رسیدیم چشمم به او افتاد و بگو «چی دیدی؟». «ایشان» بود... بگذریم «نگذریم چه بکنیم؟»...
صرفنظر از حضور ایشان در آن خیابان (فردوسی)، خود آن حوالی با ساختمانهای جدیدش در برابر محلۀ قدیمی ما برایم جاذبه داشت. خیابان عریض و طولانی شرقی/ غربیای که آن را قطع میکرد (و اسم پهلوی اول رویش بود) و وسطش جابهجا باغچۀ چمن بود و تیرهای سیمانی بود و شبها که ردیف چراغهای این باغچهها روشن …