طوفان<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

طوفان

جهان کتاب

۷ دقیقه مطالعه

sharebookmark
طوفان

کتایون لباس‌خواب حریرش را می‌پوشید که متوجه شد بند یکی از جوراب‌ها نیست؛ پیراهنی اسلیپ که چون کوتاه بود انتخابش کرده بود. جوراب‌ها را برای کامل کردن همین لباس خریده بود. تن‌پوش شاپور را از کمد برداشت و قبل از رفتن به اتاق‌خواب، با صدای بلند گفت: «شاپور نگاه نکن، من هنوز آماده نیستم، چیزی جا گذاشتم که داخل میز آینه است.» تن‌پوش حداقل سه سایز از قوارهٔ کتایون بزرگ‌تر نشان می‌داد، ماتیک گیلاسی‌اش هم روی سفیدی آن رد انداخته بود، شاپور تحمّل لکه‌ها را نداشت، به‌محض دیدن، با صابون می‌شستشان.

کتایون باعجله به سمت میز رفت و مشغول گشتن شد، می‌خواست شاپور او را تمام و کمال دریابد که خرناس‌ها جلوی آینه متوقفش کرد. آینه نور چراغ کوچک روی پاتختی را وسعت داده بود و فضا رنگی سرخ‌آبی داشت، به‌جز روتختی که درخشش و سپیدی‌اش همیشه به چشم می‌آمد.

چین و شکن موهای کتایون از هالهٔ نور بیرون زده بود و لب و دهان جایی در مرکز نور ناپدید شده بود، تاج ابرو و خط غم از تندی نور فاصله داشت، به ناکامی خودش در آینه زل زده بود و فکر می‌کرد چه شد که ازدواج کرد؟ آن هم با مردی که هنوز هم نمی‌شناسدش... عادت چه نیروی پلیدی داشت که می‌توانست حسرت‌ها را سرکوب کند.

گلدان گل‌های بابونه را طوری از روی میز برداشت که عطر شاپور را پایین بیندازد. افتادن شیشهٔ عطر روی پارکت صدای نحسی داشت؛ اما خواب شاپور هم …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره ۱ جهان کتاب (فروردین - اردیبهشت ۱۴۰۴) منتشر شده است.