کارشناس: حمیدرضا داداشی
اگر این داستان را برای کارگاه در نظر نگرفته بودم، سه جمله آخر آن را حذف میکردم؛ چرا؟ برای اینکه نویسنده تا جایی که میتواند، نباید احساسات خود را در داستان وارد کند. البته این کار در بین نویسندگان آثار بزرگسال تا حدودی پذیرفته است؛ اما به نظرم داستان کودک و نوجوان جای فلسفهبافی و بروز احساسات نیست. دلیل مهمی هم برای این ادعا دارم و آن، این است که نویسنده باید سعی کند ردپایی از خودش در داستان باقی نگذارد و احساسات خود را در داستان بروز ندهد. از این نظر شاید بتوان نویسنده را به داورهای مسابقات ورزشی شبیه دانست. نویسنده باید کناری بایستد و اجازه دهد شخصیتهای داستانش کار خودشان را بکنند و احساسات خودشان را بروز دهند و بیرون بریزند و خواننده باید با شخصیتهای داستان همدردی و به قول معروف «همذاتپنداری» کنند، نه با خود نویسنده. میگویید نه؟! بسیار خُب! وقتی ابتدا سه جمله پایانی داستان را حذف کنید و بعد آن را بخوانید، نظرتان چیست؟ حق را به من میدهید یا نویسنده؟
و اما یک تـبریک ویـژه به دوسـت خـوبـمـان سـارا خانم یزدانی، برای داستان زیبا و جذابی که نوشته است. انسانها فطرتاً طوری آفریده شدهاند که به موجودات و اشیا دلبستگی پیدا میکنند، گاهی این دلبستگیها، دلبستگی به انسانهاست. (پدر و مادر، خواهر و برادر، فامیل، دوست، همکلاس، معلم و …) و گاهی از نوع دلبستگی به اشیا، به خصوص اشیایی که مدتی طولانی در کنارشان بوده و با آن خاطره دارند. و مگر داستان چیست جز بیان این دلبستگیها و دلخوشیهای زودگذر و یا دیرپا؟
گوشی در دستانش بود و سعی داشت در آخرین فیلم و عکسهای با ماشینش، خود را شاداب جلوه دهد.
در حـال فیـلمبـرداری و درد و دل بــا مـاشـین ۱۱سالهاش …