گنجشکها با تکانی که درخت چنار به خود داد، از خواب بیدار شده و برگها را از روی خود کنار زدند. آنگاه بعد از شستن صورت، روی شاخه مربوط به خود نشستند.
مادربزرگ که در بالاترین شاخهی چنار نشسته بود، گفت:«بچّهها، هوا کمکم داره روشن میشه. وقتش رسیده که برای پیداکردن غذا آماده شین.»
در این هنگام با اشاره او، باد صبحگاهی از لابهلای شاخهها عبور و کمی هم صورت گنجشکان جوان را نوازش کرد.
مادربزرگ ضمن تشکّر از باد، رو به گنجشکها کرد و گفت: «حالا که سرحال شدید، خوب گوش کنین؛ هوا کمکم داره روشن میشه؛ وقتش رسیده برای پیدا کردن غذا آماده شین.»
در این هنگام بین گنجشکان همهمه افتاد. عدّهای شادمانه از این شاخه به آن شاخه میپریدند …