
ایان — فرانتس کافکا چند ماه پیش از مرگش یکی از درخشان ترین و غم انگیزترین داستان هایش را نوشت. در داستان نقب [۱] موجودی تنها، شبیه موش کور، برای محافظت از خود در برابر بیگانگانْ عمرش را صرفِ ساختن خانه ای زیرزمینی و تودرتو کرده است. او در آغاز داستان میگوید «من نقب را تمام کرده ام و ظاهراً موفق شدهام». ولی اطمینان او فوراً رو به تزلزل میگذارد: از کجا بداند استحکاماتش او را محافظت میکند؟ چطور میتواند مطمئن باشد؟
شخصیت اصلی داستانِ کافکا به چیزی جز ایمنی بی نقص راضی نمیشود و ازاین رو نباید هیچچیز در محاسباتش مغفول بماند. در جهان کوچک نقبِ او همۀ جزئیات حائز اهمیت و «نشانۀ» بالقوۀ خطری قریب الوقوع هستند. عاقبت، او صدایی میشنود که تصور میکند از آنِ حیوانی مهاجم است. هرجا که می ایستد صدا را به قوتِ یکسان میشنود. دست آخر معلوم میگردد منشأ صدا در بدن خودِ اوست: چه بسا صدای ضربان قلب یا صدای نفس های بی امان اوست؛ حیات در وجود او صدایی میکند و فرومی نشیند، اما او نگران چیزی دیگر است.
به نظر میرسد که داستان نقب شرح و تفسیری بازاندیشانه دربارۀ زندگی خودِ کافکا باشد. او از دو دهه پیش از آنکه در ۳۴ سالگی مبتلا به سِل شود نگران بیماری بود. تعطیلاتش را در چشمه های آب گرم میگذراند و غالباً محتوای نامه هایی که به دوستان و معشوقه هایش میفرستاد از فهرست علائم بیماریهایش چندان فراتر نمیرفت. کافکا همۀ اینها را به آنچه خودش مکرراً «بیماری هراسی» میخوانْد نسبت میداد، موقعیتی که، بهزعم خودش، او را به زندگی راهبانۀ نویسندگی گرفتار کرده بود.
کافکا وارث نگرشی بود که از دورۀ رمانتیکْ طرفداران پرشماری داشت و نویسندهبودن را منوط به نوعی ضعف و مریض احوالی میدانست …