شکوفه بنفش<!-- --> | طاقچه

شکوفه بنفش

مجله داستان

۸ دقیقه مطالعه

sharebookmark

با دست قطره‌قطره شبنم ‌پاشیدم روی بنفش‌های سنبل هفت‌سین‌مان. شکوفه‌ کوچک بنفش از بوسه قطرات روی سنبل مست شد. حسام مقابلم ایستاد. پیشانی‌ام بوسه‌باران شد از عرق‌هایی که نشانی از گرما نداشتند. روی لب، خنده نشاندم. آرام و طناز دور حسام چرخیدم. پیمانه چشمانش را به عشق، پر کردم. رد نگاهش در میان موهای پریشانم چرخید. شکوفه کوچک بی‌صدا کِل کشید. عطر شیرین سنبل هفت‌سین‌مان وجودم را لبریز کرد و بو کشیدم عطری را که خبر از بهار می‌داد.

حسام سرانگشتش را فروبرد در تنگ ماهی. آب پاشید روی صورتم، روی موهای پریشان و عرق‌های پیشانی‌ام. بوی ماهی، سرخوشی عشق را از سرم پراند و حالم را آشوب کرد. خیال کردم دریا را درسته قورت داده‌ام. دریا موج می‌زد به صخره‌های گلویم، زور می‌زد تا دهان باز کنم و سرریز شود. لب‌هایم را محکم روی هم فشار دادم. خودم را به سنبلی که هنوز خوب قد نکشیده بود، نزدیک کردم. عمیق بو کشیدم. سنبل بنفش پرشکوفه هفت‌سین‌مان، به دریای پرتلاطم دلم آرامش بخشید.

پرسید: «حالت خوبه؟» نمی‌خواستم لحظات آخر سال نگرانش کنم. لب‌های بسته‌ام را رو به بالا چرخاندم تا نفهمد آشوبم؛ اما او فهمید. فهمید که حالم بد است. موج ترس را در چشم‌های ریز بادامی‌اش دیدم. دیدمش که باز نگران حال من شده. شکوفه‌ای چیدم و در جیب پیراهن عیدش گذاشتم. خندید؛ مصنوعی و سرد. خنده‌اش پر از دلهره بود. چیزی نگفت. گفتم: «وَخه که دِگه خِیله دیر مِره. یَک ساعت بیشتر نَمُنده به سال‌تحویل. مِتَرسُم دِرای حرمهِ …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۱like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۱۳۹ مجلهٔ داستان (فروردین و اردیبهشت ۱۴۰۳) منتشر شده است