لباس نو پوشیده بود و انتظار سال نو را میکشید که صدای در کوچه را شنید. از پنجره نگاه کرد، زن، پسر، عروس و نوهاش داشتند سوار ماشین سرویس میشدند. ماشین آمد و از جلو نگاه او گذشت و سر کوچه پیچید و رفت.
از پلهها پایین آمد. خانه از سروصدا افتاده و خاموش شده بود. هـوا داشت تاریک میشد. پرندهها از صدا افتاده بودند. صدای موتور ماشینها که از خیابان پشت سر ساختمانها میآمدند و میرفتند، کمتر شده بود. از خانه همسایه، صدای مجری برنامه تلویزیون میآمد؛ به پیشواز سال نو رفته بود. صداهای بگوبخندی که از خانه همسایه میآمد، خاموشی خانه را سنگینتر کرده بود. روی پلهها نشست. گفته بود: «بروبچهها اومدن... عید خوبی تو راهه.»
آن روز صبح که از پلهها پایین آمده بود، چمدانها را در راهرو دیده بود. پسر، عروس و نوهاش از خارج آمده بودند. خندیده بود.
ـ بچهها خوشحالم که دوباره دورهم جمع میشیم و سال نو باهمیم.
شب عید سال گذشته، تنها جلو هفتسین نشسته بود و با آلبوم عکسهای سالهای گذشته، خودش را سرگرم کرده بود. مادر، پدر، خواهرها و برادر دور سفره سبزیپلو و ماهی نشسته بودند و منتظر تحویلسال بودند. حالا مادروپدر رفته بودند. از …