
هارپرز — «نجواگرِ کلاغها» که پشت درِ حیاط خانۀ آدام فلورین و دنی فیشر، در اوکلندِ کالیفرنیا، ظاهر میشود بلوز گرمکن سیاه به تن کرده، دستکش سیاه پوشیده و نقابی سیاه به صورت زده است. چند هفته ای از اوج گیریِ کرونا گذشته و آدام در ابتدا تصور میکند لباس مخصوصِ نجواگر برای پیشگیری از بیماری است. اما درحقیقت، لباسهای او پوشش مبدّل بوده اند. «اینطوری کلاغها تشخیصم نمیدهند و -جسارت نباشد- من را همدست شما نمیدانند».
این کارها به نظر آدام کمی عجیب می آید، اما او و همسرش چاره ای ندارند. اوضاع خیلی خراب شده بود. آنها، دو روز پیشازاین، وقتی پشتِ خانه شان سروصدای زیادی میشنوند لینا، نوزاد چهارماهه شان، را از خواب بیدار میکنند. دنی، که یکی از قدیمیترین دوستانم است، میبیند تودۀ ترسناکی از کلاغها یک گوشۀ حیاط جمع شده اند، قارقار میکنند و دورِ سگشان، مونا، حلقه زده اند. انگار که میخواهند او را از جا بکنند یا، وحشتناک تر، همانجا او را بکشند (دنی بعدها با حالتی غصه دار از من پرسید که «میدانی به دستۀ کلاغها چه میگویند؟ میگویند مِردِر [۱]»). دنی فریاد میزند و بهطرف مونا میدود و آنقدر کلاغها را میتاراند تا بتواند سگش را به خانه بیاورد.
از آن روز به بعد، هر بار که آدام یا دنی در ایوان پشتی قدم میزدند، کلاغی فریاد میکشید و دستۀ کلاغها، چنانکه گویی احضار شده باشند، برمیگشتند و ولوله ای برپا میکردند که صدا به صدا نمیرسید. گاهی کلاغها به سویشان شیرجه میروند یا وقتی مونا برای قضای حاجت بیرون میرود به او حمله میکنند. آدام که حیوان را برای پیاده روی میبَرد، کلاغها به سرعت فرود می آیند و تعقیبشان میکنند. تصمیم میگیرد مونا را در محله های دیگر …