
والاستریت ژورنال — تا وقتی که زندگی بر وفق مراد است، یادمان میرود که چقدر شکننده و ضعیفیم. اما همیشه بهانهای هست که این واقعیت را به یادمان بیاورد. هر لحظه ممکن است دردی به سراغمان بیاید -کمردرد ناگهانی، شکستن پا، یا سردرد کوبندهای که آرام آرام پیدایش میشود. یا پریشانخاطری، مثلاً وقتیکه متوجه میشوید حین چتکردن با شخصی گزینۀ «پاسخ به همه» را فشردهاید و حرفهای خصوصیتان را همه فهمیدهاند. تازه اینها نمونههای بسیاری ناچیزی از این یادآورها هستند. ظاهراً مصیبتهایی که معمولاً هم از جانب دیگران سرمان میآیند تمامی ندارند.
سادهترین نظریه دربارۀ طبیعت بشر این است که ما هر کاری بتوانیم میکنیم تا از چنین تجربههایی دور بمانیم. ما در جستوجوی لذت و آسایش هستیم و دلمان میخواهد مسیر زندگی را بیگزند طی کنیم. ذات درد و رنج طوری است که همه از آن دوری میکنند. ماری کوندو، مربی مرتبسازی، به این دلیل مشهور شد که به مردم گفت چیزهایی را که «برق شادی» در آنها نیست دور بیندازند، و خیلیها هستند که اینجور پاکسازی را توصیهای عالی برای زندگی میدانند.
اما این نظریه چیزی کم دارد. درد فیزیکی و درد هیجانی، گرفتاری، شکست و فقدان اگر در موقعیت مناسب پیش بیایند و از حد خاصی فراتر نروند، دقیقاً همان چیزی هستند که دنبالش میگردیم.
فکر کنید تجربۀ منفی محبوب خودتان از کدام دسته است. شاید بروید سینما تا گریه کنید، جیغ بزنید یا حالتان بههم بخورد. شاید هم به آهنگهای غمگین گوش کنید. شاید با جای زخمتان وَر بروید، غذاهای تند بخورید، یا خودتان را در وان آب داغ بیندازید. یا شاید بروید کوه، در دوی ماراتن شرکت کنید، یا در ورزشهای رزمی حسابی مشت و لگد بخورید. روانشناسان از مدتها قبل این را …