من راز ذهن ساکت را می‌دانم، ولی ای کاش نمی‌دانستم<!-- --> | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

من راز ذهن ساکت را می‌دانم، ولی ای کاش نمی‌دانستم

از بین تمام صدمه‌هایی که ممکن است ببینیم صدمۀ من بدترین است. صدمۀ مغزی‌ام باعث شده به شخصیت و وجود خودم شک کنم

فصلنامه ترجمان علوم انسانی

۹ دقیقه مطالعه

sharebookmark
من راز ذهن ساکت را می‌دانم، ولی ای کاش نمی‌دانستم

آتلانتیک — بدترین اتفاقات می‌تواند در زیباترین روزها بیفتد. بدترین اتفاق برای خانوادۀ من در یک روز تابستانی عالی در سال ۲۰۱۹ رخ داد. دخترم را از کمپ سوار کرده بودیم و داشتیم تصمیم می‌گرفتیم که بهتر است برای ناهار به رستورانی ارزان برویم یا ساندویچی. یادم نیست کدام را انتخاب کردیم. چیزی که یادم است این است: پزشکان بارها و بارها مرا بیدار می‌کنند و سؤالاتی تکراری می‌پرسند، مثل اینکه اسمم چیست، کجا هستم، در چه ماهی هستیم،‌ و ماجرایی را برایم تعریف می‌کنند که مطمئنم غلط است.

آن‌ها می‌گویند «تو تصادف کرده‌ای» ولی چنین چیزی ممکن نیست. ما قرار است ناهار بخوریم و بعد به کوه برویم. به اندیشکده‌ای که در آن کار می‌کنم قول داده‌ام که خودم را به جلسۀ ساعت چهار می‌رسانم.

«تو در بیمارستان دارتموث‌هیچکاک در نیوهمپشایر هستی»، یک حرف مزخرف دیگر. من ظهر در ورمانت بودم. مطمئنم اگر از رودخانه رد شده بودم، خودم می‌فهمیدم.

از من می‌پرسند «اسمت چیست؟» و من بارها و بارها اسمم را به آن‌ها می‌گویم.

«کجا هستی؟». جواب می‌دهم «نیوهمپشایر»، غیر از یک بار که می‌گویم «ورمانت» و آن‌ها اصلاح می‌کنند: «نیوهمپشایر». دلم می‌خواهد بگویم «عجب! ما لب مرز این دو ایالت هستیم، نمی‌توانی این یک بار را بر من ببخشی؟».

دوباره به من می‌گویند «تو تصادف کرده‌ای. پای شوهرت و ترقوۀ پسرت هم شکسته است». به نظر صدمۀ جدی‌ای نمی‌آید، بنابراین خودم را آمادۀ خبر بدتر می‌کنم، اینکه دخترم مرده است. او از همه کم‌سن‌تر و ریزه‌میزه‌تر است. او مادرزادی زال است و زنده‌بودنش همیشه بعید به نظر می‌رسد و حالا زندگی‌اش باید به پایان رسیده باشد.

ولی خداراشکر این‌طور نبود. «ستون فقرات دخترت شکسته و بخش پایینی روده‌اش از فشار کمربند ایمنی آسیب دیده است». …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۴۰like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شماره ۲۳ فصلنامه ترجمان علوم انسانی (تابستان ۱۴۰۱) منتشر شده است.