کامبیز گفت: «استاد خواهش میکنم!» گفتم: «اینقدر اصرار نکن! نمیتونم.» گفت: «میتونین! جون هر کی دوست دارین پرچم من رو پیش فکوفامیل زنم ببرین بالا.» جواب دادم: «چرا قفلی زدی رو من! اینهمه استاد، چرا من؟» بادی به غبغب انداخت و گفت: «آخ این رو خوب گفتین...» کمی مکث کرد. آب دهانش را قورت داد.
ـ واسه اینکه تمام استادهای دانشکده رو جمع کنی ناخن کوچیکه شما نمیشن. خیلی ببخشید... همهشون رو با پول یا غمزه چشموابرو میشه خرید؛ اما اونی که ارفاق تو ذاتش نیست و به هیچ دانشجویی نه پا میده و نه باج، فقط شمایی. استاد نامبر وانی به قرآن!
راست میگفت؛ میمردم ارفاق نمیکردم. دیر سر کلاس نمیرفتم. کسی دیر میآمد، به کلاس راهش نمیدادم. پول، رشوه، فروش سوالات امتحانی و... ابداً. نه کاری میکردم که آخرش عذرخواهی کنم، نه عذرخواهی کسی را قبول میکردم. چشمک، قروقمیش، صدای نازک و عشوه دانشجوهای دختر دلم را نمیلرزاند و به رحم نمیآورد. برای همین چندین و چند بار، بهعنوان استاد نمونه دانشکده و دانشگاه انتخاب شدم.
دوباره گفت: «استاد، جون مادرت... جون هر کی …