آن سالها که از آذربایجان میآمدم تهران، خیلی وقتها کارم یکروزه راه نمیافتاد. مجبور میشدم بمانم و فردا باقی کار را جفتوجور کنم. ذهن محاسبهگرم میگفت پول هتل را بده پای بلیت دوسره تهران مشهد؛ شب شامت را در طیاره بخور و چرتی بزن. وقتی هم که رسیدی، برو حرم زیارت کن و نمازصبح را خواندهنخوانده با اولین پرواز برگرد تهران پی کار نصفهماندهات. وقتی سفر تمام میشد، تعداد سفرهای …
این نوشته را پسندیدی؟
۱۷
اطلاعات چاپ
این نوشته در شمارهٔ ۱۴۰ مجلهٔ داستان (خرداد ۱۴۰۳) منتشر شده است.