
نیویورکر — برنامۀ تلویزیونی «دورنندازها»[۱] را بیشتر وقتها تماشا میکنم. در یکی از قسمتهایش که خیلی از آن خوشم آمد پَتی و دِبرا را میبینیم که مثل موش آشغال جمع میکنند. پتی محتکر تمامعیارِ آتوآشغال است: حمام خانهاش آنقدر وحشتناک است که ترجیح میدهم توصیفش نکنم و داستانش از همان قوس همیشگیِ تحول و رستگاریِ برنامه پیروی میکند. اما دبرا که لباس، لوازم دکوریِ خانه و خرتوپرتهای بهدردنخور انبار میکند، عجیبتر است. او قبول ندارد که مشکلی دارد، درواقع، به تلاشهای عوامل برنامه برای سروساماندادن به خانهاش هیچ اعتنایی نمیکند. یکییکی به اتاقهای خانهاش که تازه جمعوجورشان کردهاند سر میزند و میگوید «سفید دوست ندارم. همۀ چیزهای محبوبم را از بین بردهاند». اصلاً احساس شرمساری نمیکند و در آخر میگوید «افتضاح است، بیزارم از این وضعیت!». دبرا واقعاً شیفتۀ احتکار است و آدمهایی که میخواهند جلویش را بگیرند این را درک نمیکنند.
هیچوقت دقیق نفهمیدم که چرا مجذوب کلهشقیِ دبرا شدهام، تا اینکه اتفاقی با اثر جین بِنِت آشنا شدم، فیلسوف و نظریهپرداز سیاسی در دانشگاه جان هاپکینز. چند سال پیش، بنت حین سخنرانیاش تصاویری از برنامۀ «دورنندازها» را پخش کرد و مفصل دربارهاش صحبت کرد. او با آدمهایی مثل دبرا همذاتپنداری میکند، دلیلش تا حدودی این است که تمام حواسش، مثل خود محتکرها، معطوف به اشیای انبارشده است. او دراینباره پرسشهایی فلسفی دارد. افسونگریِ بیحد این اشیا از کجا میآید؟ این اشیا «سعی» دارند چه کار کنند؟ ما آشغالیدانیهای آن برنامه را بیجنبش میپنداریم، و آدمهایی را که ایجادشان میکنند مقصر و متأثر خطاب میکنیم و نجات و رستگاریشان را امری شدنی میدانیم. اما اگر، …
