سه‌راه مرگ | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

سه‌راه مرگ

مجله داستان

۴ دقیقه مطالعه

sharebookmark
سه‌راه مرگ

گفتم: «باید من را هم ببری تا دویجی را ببینم.» گفت: «نمی‌شود. آتش است و گلوله. اصلاً دویجی که دیدن ندارد.» گفتم: «برای شما شاید؛ اما برای من دویجی همه‌چیز است. ناصرم توی همین شهر کشته شده. به مادرش قول دادم بروم حتماً.» گفت: «اگر حاجی بفهمد چی؟ پدرم را درمی‌آورد!» گفتم: «بگو پدر شهید بوده. بردمش جای شهادتِ بچه‌اش را ببیند.» سر تکان داد و گفت: «لعنت بر شیطان.» گفتم: «تو را ارواح خاک شهیدت.» با بال چفیه عرق پیشانی‌اش را پاک کرد. گفتم: «پیرشوی الهی پسرم.» گفت: «حالا غذایت را بخور تا ببینم چه می‌شود.»

بعدازظهر آمد، گفت: «راه بیفت برویم تا حاجی نیامده.» کلاه آهنی برایم آورده بود. سوار شدم ترک موتورش. از جاده گذشتیم. رسیدیم به‌یک سه‌راه. گفتم: …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۱۱like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۱۳۸مجلهٔ داستان (بهمن و اسفند ۱۴۰۲) منتشر شده است.