
عاشقالله گفت: «جاده پلسرخ را که بری میرسی به سه راهی علاءالدین. همان سرِ سرک(۱) دارالامان که همیشه بیروبار(۲) است، کاسترها(۳) را سوار شو و کمی جلوتر پیش تانکِتیل(۴) احمدیار به دِرِیوِر (۵) بگو گوشه کند و خودت تاشو(۶) !»
یک ماهی آدرسها را یاد گرفتم و بعد در دوسه ماه آخر، بیشتر شهر را مثل کف دست بلد بودم؛ طوری که بارها در خیابان به رهگذران غریب آدرس دادم. مأموریتم گفتوگو با سران احزاب و طوایف افغانستان و تاریخ شفاهی دوره جهاد بود؛ اما برای منی که عاشق شعر، قصه و ادبیاتم، کنجکاوی زیادی بهنظر نمیرسید که دنبال شاعران جوان و کمآوازه ساکن کابل بگردم تا ببینم از جریان شعر و ادبیات معاصر ایران چه میدانند.
آفتاب را یکی از همشهریهایش به من معرفی کرد. بر خلاف ایران، آفتاب در افغانستان بیشتر نامی پسرانه است. تماس گرفتم و با تردید پذیرفت که یکدیگر را ببینیم. روز قرار، حوالی ساعت دو یا بهقول خودشان «دو بَجِه». در بعدازظهر داغ مردادماه کابل، من با پیراهنوتنبان سورمهای افغانی، پَکُل بر سر و عرقریزان، و آفتاب با پیراهنوتنبان سفید، …