پدرم قصه‌گوست | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

پدرم قصه‌گوست

مجله داستان

۱۰ دقیقه مطالعه

sharebookmark
پدرم قصه‌گوست

پدرم یک قصه‌گوست؛ هم ذاتی، هم کاری. بلد است چه‌طور شیرین و ساده احوال زندگی‌اش را تعریف کند و می‌تواند صمیمانه و صادقانه تجربیاتش را سرراست بگذارد کف دست شنونده و قدر نیاز هم به ماجرا پروبال بدهد. بچه‌ریزه که بودیم شب‌ها کار خواباندن ما، با پدر بود. شیرین‌ترین اوقات زمانی بود که در حیاط یا پشت‌بام رخت‌خواب پهن می‌کردیم و برا‌ی‌مان قصه می‌گفت. از هیجان قصه‌هایش خواب از کله‌مان می‌پرید. هم دوست داشتیم با جزئیات قصه بگویید و غرق جهان داستانش بشویم، هم حوصله بچگی‌مان نمی‌کشید و دوست داشتیم زود به ته قصه برسد. پدر قصه‌گویی حرفه‌ای هم می‌کند. او یک روحانی است که پس از سال‌ها نشستن پای درس استادان تفسیر قرآنی هم‌چون «آیت‌الله جوادی آملی» رفته سراغ گفتن‌شان برای مردم. سواد حوزوی‌اش را تبدیل کرد به قصه‌گویی. شاگردیِ حاج‌آقای «راستگو» و حا‌ج‌آقای «قرائتی» را هم کرد و چون زبان مردم همیشه مسئله‌اش بود، دوست داشت مثل آن‌ها شیرین و روان با مردم کوچه و بازار سخن بگوید.

پدرم بی‌نهایت عاشق بچه‌هاست. گاهی از بروز این عشقش معذب می‌شوم. تا کودک و نوشکفته‌ای را می‌بینید، می‌پرد و قربان‌صدقه‌اش می‌رود و «ماشاءالله... ‌ماشاءالله» گویان ماچش می‌کند و کلی لی‌لی به لالایش می‌‌گذارد. تا حالا هرچه دیده‌ام تجربه خوشایندی بوده و والدین هم‌دل بوده‌اند. نمی‌دانم شاید تحت‌تأثیر سنجه‌های رفتار با کودکان، که این روزها بیشتر ازش حرف می‌زنند، نگرانم خدای‌نکرده کسی به او بپرد و بگوید: «حاج‌آقا لازم نکرده بچه ما رو ماچ کنی و قربونش بری! برو عقب!» هرچه هست طوری برای بچه‌ها ذوق می‌کند که گویی اجاقش کور است و ندیدبدیدی چیزی است. مادرم می‌گوید: «بچه‌تر که بودین از این هم هیجانی‌تر قربون‌صدقه بچه‌ها می‌رفت. خیلی‌ها …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۱۰like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۱۳۸ مجلهٔ داستان (بهمن و اسفند ۱۴۰۲) منتشر شده است.