این‌سوی پنجره، آن‌سوی دیوار | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

این‌سوی پنجره، آن‌سوی دیوار

مجله داستان

۹ دقیقه مطالعه

sharebookmark
این‌سوی پنجره، آن‌سوی دیوار

به خانه‌اش رفته‌ای. از کنار استخر یخ‌بسته گذشته‌ای. برف درخت‌های خشک و پله‌ها را پوشانده. برف‌ها را پشت در، روی ایوان تکانده و چتر را روی جارختی ورودی آویزان کرده‌ای. چکمه‌ها را کنده‌ای و دمپایی جفت‌شده کنار در را پا کرده‌ای. از دو راهروی باریک و تاریک گذشته‌ای. بوی نم دیوارها دماغت را پُر کرده. به سالنی شلوغ و نیمه‌تاریک رسیده‌ای. یکی از پرده‌های ضخیم روی پنجره‌ها را کنار زده‌ای. صدایش بلند شده.

ـ پرده رو بکش. اتاق روبه‌روته.

یاد نشانی‌دادنش در آموزشگاه افتاده‌ای، وقتی کلید خانه را به تو داد و گفت: «مثل سیبی هستی که از وسط با دختر من...» و پرسید: «چه سازی دوست داری؟ شباهنگ من رو می‌شناسی؟» بین دوست‌وآشناهای خیالت به‌دنبال او گشتی.

ـ همه می‌شناسنش. خواننده‌ست، اون‌ور آب...

فیلم کنسرت‌های دخترش را بارها دیده‌ای. از مشهورترین خوانندگان است. تابه‌حال کسی به تو نگفته به او شباهتی داری. با آهنگ‌هایش خاطره ساخته‌ای. «آهوی تنها... کم کن تقلا... در دشت گل‌ها... عطری نمانده» صدایش در گوشت پیچیده. نگاهت با اشاره انگشتش به‌سوی تابلوی روی میز چرخیده و گفته: «بیست‌وسه سالش که شد، گفتم باید بری کسی بشی واسه خودت. فرستادمش... هم‌سن الان تو بود.» بوی لاک فضا را پُر کرده. انگشت‌های از‌ هم‌سوایش را در هوا نگه داشته. به بالش تکیه داده. روی تختی با عاج‌های سفید و طلایی مثل ملکه‌ها نشسته و روی پاهایش پتویی ابریشمی کشیده. آینه‌ای برداشته. موهایش را مرتب کرده. به چشم‌های آبی‌ و موهای بلوند و تُنکش اشاره کرده و گفته: «به سن نیست، به خوشگلیه... ببینمت. اِی... تو هم بدک نیستی، ولی به سن من برسی معلوم نیست بشه نگات کرد. خوشگلی بَلدی می‌خواد.» انگشت‌هایش را بین …

این نوشته‌ را پسندیدی؟

۳like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۱۴۴ مجلهٔ داستان (بهمن و اسفند ۱۴۰۳) منتشر شده است.