در بامداد یکروز سرد، خیس و بارانی، که هوا هنوز تاریک بود، افسرکشیک از مقابل پنجره اتاق اعدام بیرون را نگاه کرد. لیوان چای نیمخورش را روی میز فلزی زنگزده وسط اتاق گذاشت. طوری که انگار یکنفر خواب باشد به آهستگی گفت: «اعدامیها رو آوردن!» در لحن کلامش هم دستور بود هم اطلاعرسانی به سرباز جوان. بهنوعی انگار به سرباز، فرمان آمادهباش داد و بهسرعت از اتاق بیرون رفت. سرعت حرکت افسرنگهبان و صدای گامهایش روی پلههای مارپیچ و باریک اتاق اعدام تا پایین محوطه، اتاق را لرزاند. سرباز داخل اتاق اعدام، زیر پنجره، روی زمین نشسته و به دیوار تکیه زده بود. لرزی به تنش افتاد. از شب گذشته که لیست …
این نوشته را پسندیدی؟
۱۶
اطلاعات چاپ
این نوشته در شمارهٔ ۱۴۴ مجلهٔ داستان (بهمن و اسفند ۱۴۰۳) منتشر شده است.