
باید میرفت. روزها میگذشت، شبها میگذشت و مرد همچنان راه میرفت. نیمی از راه را پشتسر گذاشته بود و هنوز راه درازی در پیش داشت. هوا هرروز سردتر میشد و راه سختتر. سرما خون را در رگها میبست و مسافرها را از پا میانداخت. به بدنهای سرد شده و اسکلتهای بهجامانده بسیاری برخورده بود. راه طولانی بود. مسافرها توشه سفر را در کولهپشتیهاشان میگذاشتند و پیاده راه میافتادند. شبها در پناهگاهی یا در شکاف کوهی به سر میآوردند و روزها به راه خود ادامه میدادند.
در آغاز، راه صاف و هموار بود؛ اما بهتدریج پستیوبلندیهایی مییـافـت و سـنگـلاخی؛ راه پرپیچوخم میشد و به رشته کوههایی میرسید. سفر رنجآور از همان مرحله آغاز میشد و آخرین نشانههای زندگی در پایین همان رشتههای کوه بود و بعد از آن نه آبادی بود و نه اثری از مردم و زندگانی. راه اصلی از میان درههای تنگ و کوههای پیچدرپیچ بالا میرفت و باریکههای آبی که در اینجا و آنجا جاری شده بود، درهها و کورهراهها را گلآلود کرده بود. مردابهای گندیدهای درست شده بود که راهرفتن را دشوار میکرد. علفهای هرز، خارها و گزنهها به پاها میپیچید و بادهای سرد میوزید و نفس را میبرید.
باید میرفت، همچنان جلو میرفت. شب به پای کوه رسید، خسته در شکافی خزید. صبح راه کوهستان را پیش گرفت. خورشید هنوز بالا نیامده بود و سپیده به چشم او میزد. همهجا خاموش بود، نه صدای آدمی، نه صدای پرندهای. جسم سنگین خود را به جلو میکشید. رشتههای باریک راه به هم پیچیده بود و مسافرها را گمراه میکرد. چند بار به بیراه رفت و برگشت تا راه اصلی را پیدا کرد. زمان …