
سؤالی که داستایفسکی در رمان شگفتآور جنایت و مکافات پرسید یک قرن است که ما را رها نکرده: آیا میتوان انسانی ستمگر و خبیث را برای رسیدن به جامعهای بهتر کُشت؟ عقلانیت سردِ فایدهگرایی میگوید آری. و درحقیقت آنچه داستایفسکی را، بیشتر از خودِ قتل، به وحشت انداخته بود عقلانی جلوهکردنِ آن بود. اما چگونه چنین چیزی ممکن شد؟ شاید نگاهی به شرایط اجتماعی روسیه در آن دوران بتواند پاسخی فراهم کند.
نیشن — در سپتامبر ۱۸۶۵، فیودور داستایفسکی در شهر ویسبادن در آلمان زندگی میکرد، و پول اجارهخانهاش را نداشت. یک سلسله باخت در قمار او را به مرز فلاکت اقتصادی کشانده بود، وضعیتی (همانطور که در رمان قمارباز به نمایش گذاشته شده) آشنا برای داستایفسکی. او، که مبلغ قابل توجهی پول به صاحبخانهاش بدهکار بود، امیدوار بود که پیشپرداختی برای رمانی جدید بتواند گره کور بختش را باز کند. داستایفسکی در نامهای که برای میخائیل کاتکوف، سردبیر راشن هرالد، نوشت تقاضای سیصد روبل کرد، و درعوض قول پیشنویسی را داد که جنایت و مکافات از کار درآمد. برای راضیکردن کاتکوف، پیرنگ داستان را برایش شرح داد:
شرح روانشناختی یک جرم است. کنش آن موضوعی است، و زمانش سال حاضر. دانشجوی جوانی که خاستگاهش طبقۀ متوسط روبهپایین است از دانشگاه اخراج شده و در فقری مهیب زندگی میکند -از رهگذر بیفکری و فقدان عقاید مستحکم- تسلیم ایدههای مشخص غریب و «ناکاملی» که در هوا شناورند میشود، و تصمیم میگیرد یک بار برای همیشه به بدبختیاش خاتمه دهد.
«شناور در هوا» مجموعهای از ایدههای وارداتی از اروپای غربی بودند که بعدها معرف اصول اندیشۀ رادیکال روسی در سالهای ۱۸۶۰ شدند. دانشجویان روسی مثل راسکولنیکوف، ضدقهرمان ۲۳سالۀ جنایت و مکافات، با …