با کد تخفیف Salam اولین کتابتان را با ۵۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کنید.
در حسرت یک آغوش

دانلود و خرید کتاب در حسرت یک آغوش

۴٫۳ از ۴۵ نظر
۴٫۳ از ۴۵ نظر

برای خرید و دانلود  کتاب در حسرت یک آغوش  نوشته  سعیده زراعت‌کار  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

معرفی کتاب در حسرت یک آغوش

«در حسرت یک آغوش» خاطرات شفاهی خانم زهرا رحیمی، همسر جانباز شهید سید محمد موسوی با مصاحبه و قلم سعیده زراعتکار است. «ظهر یک روز گرم تابستانی، سال ۱۳۵۸؛ مادرم وقتی خوابید، دیگر بیدار نشد و من و پدر و خواهرهایم را برای همیشه تنها گذاشت. نمی‌دانستم زندگی آن‌قدر زود روی تلخش را به ما نشان می‌دهد. باورش برایم سخت بود. روزهای اول، دور و برمان شلوغ بود و داغِ نبودِ مادر را می‌شد تحمل کرد. کم‌کم که گذشت و همه رفتند سر خانه و زندگی‌شان، غم ازدست‌دادن مادر، در پوست و استخوانم رسوخ کرد. روزها خیلی دیر شب می‌شد و شب‌ها هم از روز دیرتر می‌گذشت. هر روز را با حسرتِ روزهایی که بود و قدرش را ندانستیم، می‌مردم و زنده می‌شدم. هر کاری که در توانم بود برایش انجام داده بودم؛ اما باز هم ته دلم می‌گفتم کاش کار بیشتری انجام داده بودم!»

نظرات کاربران

مشاهده همه نظرات (۱۹)
حسینی
۱۳۹۸/۰۹/۱۵

درود خدا به شهدا و خانواده های صبورشون، خصوصا این شهید گرانقدر و همسرشون و همینطور نویسندگانی که مثل خانم زراعتکار یاد این عزیزان رو گرامی میدارند نثر کتاب بسیار روان و جذابه و از خوندنش خسته نمیشید

زهرا
۱۳۹۸/۱۰/۱۳

خوش به حال شهدا ، کتاب خیلی خوبی بود ...

حسینی
۱۳۹۸/۰۷/۰۲

خدایا بعضی از بنده هات چقدر صبورن عالی بود

Zeinab
۱۳۹۸/۰۹/۲۶

کتاب جذاب و قشنگی بود صبر رو شهید موسوی وهمسر گرامیشون به نحو احسنت به ما نشون دادن وسپاس فراوان از خانم زراعتکار که واسطه این کار شد ممنونم ازتون

کاربر ۲۶۴۱۴۵۵
۱۳۹۹/۰۹/۲۷

کتاب خوب و قشنگیه واقعا از خوندش لذت بردم

homa51
۱۳۹۸/۰۸/۳۰

درود وسپاس فراوان من وملت شهید پرور ایران بر صبوری‌وطاقت ۳۵ ساله‌جانباز شهیدسیدمحمد موسوی وهمسر ایثارگرش وفرزندان بزرگوارشان .کتاب بسیار جذاب وزیبایی است. متن گیرا و روانی دارد که به خواننده کمک میکند کتاب را بدون کسالت ودلزدگی وبسرعت به

- بیشتر
هلیا
۱۳۹۸/۰۷/۰۶

خیلی خیلی خیلی قشنگ بود . امیدوارم آمار خوندنش هر روز بالا و بالاتر بره و حس قشنگی که من از این کتاب دریافت کردم بقیه هم دریافت کنن.

کاربر ۱۵۹۸۵۴۳
۱۳۹۹/۰۹/۲۸

متن و محتوای بسیار روان و خوبی داره.به همه هموطنانم مطالعه اش رو پیشنهاد و توصیه میکنم.....

سینا
۱۳۹۹/۱۰/۱۰

با سلام و درود به روح پر فتوحش و ارزوی سلامتی برای خانوم بزرگوار و فرزندانش. فقط ایکاش چند عکس از ان عزیز میگذاشتن تا تصویرش کاملا در اذهان بماند. من مشتاق زیارت مرقدش شدم خوشبختانه همسایه شهرمان هستن در

- بیشتر
کاربر ۱۱۸۳۱۴۴
۱۳۹۸/۰۷/۰۵

عالی بود خوندنش رو به همه پیشنهاد میکنم.بسیار لذت بردم.

بریده‌هایی از کتاب
مشاهده همه بریده‌ها (۹)
ظهر یک روز گرم تابستانی، سال ۱۳۵۸؛ مادرم وقتی خوابید، دیگر بیدار نشد و من و پدر و خواهرهایم را برای همیشه تنها گذاشت. نمی‌دانستم زندگی آن‌قدر زود روی تلخش را به ما نشان می‌دهد. باورش برایم سخت بود. روزهای اول، دور و برمان شلوغ بود و داغِ نبودِ مادر را می‌شد تحمل کرد. کم‌کم که گذشت و همه رفتند سر خانه و زندگی‌شان، غم ازدست‌دادن مادر، در پوست و استخوانم رسوخ کرد. روزها خیلی دیر شب می‌شد و شب‌ها هم از روز دیرتر می‌گذشت. هر روز را با حسرتِ روزهایی که بود و قدرش را ندانستیم، می‌مردم و زنده می‌شدم. هر کاری که در توانم بود برایش انجام داده بودم؛ اما باز هم ته دلم می‌گفتم کاش کار بیشتری انجام داده بودم! همه جای خانه بوی مادرم را می‌داد.
مادر بزرگ علی💝
همان روز اول عید، بچه‌ام در خانه به دنیا آمد. دختر بود. از قبل قرار بود اگر دختر باشد، اسمش را سمیه بگذاریم. سید همان روز اول سال قرار بود اعزام شود و با اینکه برای به‌دنیاآمدن بچه لحظه‌شماری می‌کرد، بعد از به‌دنیاآمدن سمیه با همان لباس بسیجی که برای اعزام به تن کرده بود، داخل اتاق شد و بی‌آنکه پوتین‌هایش را از پا درآورد، با حالت چهاردست‌وپا کنار من و دخترش آمد، رویش را بوسید، برای چند ثانیه در آغوشش گرفت و دوباره رفت و من و نوزاد تازه‌متولدشده را تنها گذاشت.
مادر بزرگ علی💝
در حسرت یک آغوش
SIR_SARAB
جنگ با ما خیلی فاصله داشت؛ ما ساکن شرق بودیم و جنوب کشور درگیر بود. هیچ سر و صدایی از جنگ در شهر ما شنیده نمی‌شد، اما علی‌رغم این همه فاصله، تأثیر زیادی بر زندگی‌مان گذاشته بود.
مادر بزرگ علی💝
تا صبح مژه بر هم نمی‌گذاشت. این را خودم به چشم می‌دیدم. هر گاه از خواب بیدار می‌شدم، می‌دیدم چشمانش باز است و به گوشه‌ای خیره شده. این کارِ هر شبش بود. چاره‌ای هم نداشت جز تکان‌دادن سر. من هر وقت بی‌خوابی به سرم می‌زد تا صبح چندین بار از این طرف به آن طرف می‌شدم، اما او بیشترِ شب‌ها و بالاخص شب‌هایی که زخم بسترش عود می‌کرد را تا صبح بیدار بود. چاره‌ای جز ماندن به همان حالتی که از قبل بود را نداشت و فقط با حرکت سر و گردن، حالتش را عوض می‌کرد.
Tasnim
به هر کس که به خانه‌مان می‌آمد، می‌گفت: «زحمت اصلی زندگی رو خانمم کشیده، جانباز اصلی ایشونه نه من!»
Ali Vojdani
خانه‌مان شلوغ بود و پُر از مهمان
Aseman
هشدار داده بودند که جایی امن را در خانه‌هایمان در نظر بگیریم؛ چون امکان داشت آسمان مشهد هم در امان نباشد. شب که می‌خوابیدیم دلهره‌ام بیشتر می‌شد. می‌ترسیدم؛ نه برای خودم، برای سید و بچه‌ها. نمی‌شد در آن فاصله که آژیر خطر پخش می‌شد و فرصت داشتیم، به مکان مطمئنی برویم. باید سید را سوار بر ویلچر و بچه‌ها را بغل می‌کردم. موقع خواب دعا می‌کردم و ذکر می‌گفتم که تا صبح در امان باشیم. وقتی فکرش را می‌کردم می‌دیدم هیچ چیز در زندگی مهم‌تر از همین امنیت نیست.
s.latifi
همیشه محرم که می‌شد، سید حال و هوای عجیبی پیدا می‌کرد. با همان دستانش که خیلی قدرت تکان‌دادن آنها را نداشت و با انگشتانش که مثل انگشتان ما منظم کنار هم قرار نمی‌گرفتند و یکی جمع بود و یکی باز و دیگری نیمه‌باز، آن‌قدر بااحساس بر سینه می‌زد که کمتر کسی بود که او را ببیند و اشک نریزد.
Ali Vojdani

اطلاعات تکمیلی

دسته‌بندی
تعداد صفحات۱۸۳ صفحه
قیمت نسخه چاپی۲۳,۰۰۰ تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۷/۱۰/۲۰
شابک۹۷۸۶۰۰۲۵۴۰۶۱۴
دسته بندی
تعداد صفحات۱۸۳صفحه
قیمت نسخه چاپی۲۳,۰۰۰تومان
نوع فایلEPUB
تاریخ انتشار۱۳۹۷/۱۰/۲۰
شابک۹۷۸۶۰۰۲۵۴۰۶۱۴