اسطوره همت (نشانه‌شناسی شهید همت)

دانلود و خرید اسطوره همت (نشانه‌شناسی شهید همت)

۴٫۰ از ۵ نظر
۴٫۰ از ۵ نظر

برای خرید و دانلود   اسطوره همت (نشانه‌شناسی شهید همت)  نوشته  محسن حسام مظاهری  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت

نظرات کاربران

کتاب باز دو
نمیدونم ولی اصلا جالب نبود شهید همت انقد جاذبه داره ولی این کتاب خیلی بی خود بود
سپیده
جملات تامل برانگیز شهید محمد ابراهیم همت؛ - ما در قبال تمام کسانی که راه کج می روند مسئولیم! حق نداریم با آنها برخورد تند کنیم.از کجا معلوم که ما در انحراف این ها نقش نداشته باشیم؟!!! - می خواهید خدا عاشق شما باشد! قلم می زنید برای خدا باشد گام برمی دارید برای خدا باشد سخن می گویید برای خدا باشد همه چی و همه چی برای خدا باشد... - پیام من فقط اینست،در زمان غیبت، اطاعت محض از ولایت فقیه داشته باشید. - هر چه داریم از شهدا داریم و انقلاب،حاصل خون شهیدان است... - از طرف من به جوانان بگویید،چشم شهیدان و تبلور خونشان به شما دوخته است.بپاخیزید و اسلام را و خود را دریابید.نظیر انقلاب اسلامی ما در هیچ کجا پیدا نمی شود... منبع:نت
0
منمشتعلعشقعلیمچکنم
⁠⁣🔸این را دقیقا برای همین متن، تلفنی از پدربزرگم پرسیدم؛ «کلا چند بار حاج‌همت را در منطقه دیدی؟!» درآمد؛ «با احتساب همه دفعات، بیشتر از نیم‌ساعت با همت حرف نزدم!» 🔹یعنی مانده‌ام چگونه آدمی بود همت که آن روز که شرحش رفت، پدربزرگم همین که چشمش به عکس همت افتاد، بنا کرد گریه! بله! همه آن حرف‌ها را با اشک چشم داشت به من می‌گفت! می‌گفت: «بالاخره یک طوری فهمید من پدر شهیدم! مدام بنا کرد بوسیدن پیشانی‌ام که «حاج‌آقا! شما باید برگردی عقب! ما را بیش از این شرمنده نکن!» 🔸به او گفتم: «من که شرمنده‌ترم! شنیدم تو برداشتی زن و بچه‌هایت را هم آوردی اندیمشک.» خیلی بااخلاص بود همت! در آشپزخانه، مسئول بودم و ناگهان آمد داخل! یک مقدار برنج گذاشتم کف ملاقه که مزه‌اش را بچشد! گفت: «بچه‌ها آن جلو گرسنه‌اند! من در حد همین چند دانه برنج هم عذاب وجدان می‌گیرم خدایی!» و بعد هم بنا کرد گریه! نگو در راه برگشت به مقر فرماندهی، خبر شهادت چند تایی از بچه‌ها را می‌شنود که یکی‌شان یک دختر هم داشت ظاهرا! 🔹حالا خودش، هم زن داشت و هم ۲ تا بچه که تا پشت جبهه آورده بودشان!» عجبا! پشت تلفن هم داشت از این خاطره‌ها می‌گفت و گریه می‌کرد همین‌طور! کلا هم نیم‌ساعت با همت خاطره دارد! چشم‌هایش! چه رازی بود در چشم‌های همت که خداوند، خود خریدارش شد؟ 🔸هان ای ابراهیم همت! روزی منظور ما از «منطقه» #فکه و #مجنون و #طلائیه بود و اینک اما به یمن جوشش #خون تو و همرزمانت، خود کربلا هم #منطقه ما شده است! ما را تا منطقه مقدسه ظهور، با نور چشم‌های هنوز هم روشنت یاوری کن! عاقبت، تو همت مایی! همت جاویدان ما! همت تمام‌نشدنی ما! همان همت عصر بچگی که همچنان معجزه می‌کند برق چشم‌هایش! چشم‌هایش ۲۲ اسفند سالروز شهادت فاتح خیبر حسین قدیانی |‌@maktubat
0
صفحه قبل۱صفحه بعد