ولی نمیتونم همینجوری ولت کنم. تو دست برنمیداری. میخوای باز هم حاکم کل دنیا باشی و همینطور دردسر درست کنی. پس بهت نشون میدم رحم چیه و فقط باهات خداحافظی میکنم.»
هتچ به بالا نگاه کرد. «خداحافظی؟»
«خداحافظ، دکتر هتچ.»
مایکل با تمام قدرت لرزید. لرزشش آنقدر حرارت آزاد کرد که درِ فلزی پشت سر هتچ به پودری سفید تبدیل شد. دریاسالار هتچ که خودش را مسیح تصور میکرد، دیگر چیزی جز تلی از خاکستر نبود که دود از آن بلند میشد. مایکل وقتی میخواست از اتاق بیرون برود، پا روی خاکسترها گذاشت و گفت: «این هم پایان کارِ یه مثلاً ایزد دیگه.»