به این پرنده پربسته آب و دان میداد
زنی که بال و پرش بوی آسمان میداد
و روی گونه او جای اشک چشمانش
مسیر شاعریم را به من نشان میداد
چه خوب میشد اگر باز شعر میخواندم
و او دوباره صمیمانه سر تکان میداد
من و شقایق و مجنون چقدر حیرانیم
همیشه خنده او عشق یادمان میداد
و آخرین خبر از چشمهای او این است:
زنی اسیر قفس بود و داشت جان میداد