
٪۷۰
سِـرِشک سَبــز
۷
دیشب که ظرف بلور
از دستهای ناشی ِ من افتاد
و روح شفّافش، بر سنگفرش خانه پاشید
یاد دستهای ناشیِ تو افتادم
و دلم به حالِ دلم سوخت.
اسماء
۲
به این پرنده پربسته آب و دان میداد
زنی که بال و پرش بوی آسمان میداد
و روی گونه او جای اشک چشمانش
مسیر شاعریم را به من نشان میداد
چه خوب میشد اگر باز شعر میخواندم
و او دوباره صمیمانه سر تکان میداد
من و شقایق و مجنون چقدر حیرانیم
همیشه خنده او عشق یادمان میداد
و آخرین خبر از چشمهای او این است:
زنی اسیر قفس بود و داشت جان میداد
سِـرِشک سَبــز
۲
من با نیامدن به زمین کم نمیشدم
شیطان نشد اسیر تو، من هم نمیشدم
از داستان دلکش حوّای بُلهوَس
تا مطمئن نمیشدم آدم نمیشدم
سِـرِشک سَبــز
۲
با ناز آمدی و نمازم شکست، باز
باور نداشتم که خدایم شکستنیست
Niyaz.h
۱
شعر، زوال نان بود
زندگی، زوال جان
با شعر زندگی کردم.
فاطمه.
۰
با ناز آمدی و نمازم شکست، باز
باور نداشتم که خدایم شکستنیست
فاطمه.
۰
مردمی که از قفس به شب نگاه کردهاند
سقفِ راهراه و گنبد کبودشان یکیست
