جملات زیبا از متن کتاب یاد یار | طاقچه
تصویر جلد کتاب یاد یارsubscriptionAvailable

کتاب یاد یار

نوع کتاب
۳.۸ امتیاز(از ۶ رأی)
پدیدآورندگان: 
مریم شوشتری

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
کاربر ۳۳۷۶۶۶۷
۲
نشست پشت میز آرایش و تو آینه نگاهی به خودش انداخت و گفت: به نظرت چهرم عوض نشده؟ نگاهی بهش انداختم و گفتم: نه مثل همیشه زیبایی و مثل الماس می‌درخشی. گفت: آخه انگار یه جوری شدم. گفتم:
کاربر ۳۳۷۶۶۶۷
۱
متوجه اوضاع شدم و از یکی از پرستارها خواستم تا داروهای مهربانو رو از اتاقش برام بیاره. وقتی داروها رو برام آوردن هرچی سعی کردم نتونستم راضیش کنم داروهاش رو بخوره و مجبور شدم از پرستارهای دیگه کمک بخوام تا ببریمش داخل. وقتی دست‌های مهربانو رو گرفته بودند و به‌زور می‌خواستند ببرنش داخل مهربانو گریه می‌کرد و از ته دل فریاد می‌کشید و می‌گفت: ماماااااااان ...مامااااااان... کمکم کنید، نذارید من رو ببرن، کوروووش پس کجایی، تورو‌خدااا نذارید من رو ببرن. دیگه نتونستم تحمل کنم و رفتم جلو و ازشون خواستم تا ولش کنن، به‌محض اینکه دستش رو ول کردن مهربانو اومد سمتم و آب دهانش رو به سمتم پرت کرد و گفت: اسماعیل‌خان فقط جنازه من به عمارتت میاد. همون موقع یکی از پرستارها آرام‌بخش رو تو دست مهربانو زد و بعد از چند لحظه بی‌حال شد و راحت به داخل اتاقش بردنش. مهربانو رو روی تخت گذاشتن و رفتن،