جملات زیبای کتاب تختخواب دیگران | طاقچه
تصویر جلد کتاب تختخواب دیگران

کتاب تختخواب دیگران

نوع کتاب
۳.۳ امتیاز(از ۵۲ رأی)
پدیدآورندگان: 
آیدا مرادی آهنی
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
sara
۱۸
«و إنک ماء و إن الماء قد یسقی و قد یروی و قد یغرق؛» «و تو آب هستی و آب تشنگی می‌آورد و آب سیراب می‌کند و آب غرق می‌کند.»
عاطفه✨
۱۷
روی یکی از نیمکت‌ها نشستم و شکستی را مزه‌مزه می‌کردم که تعریفش می‌شد: «همهٔ رؤیاها ممکن نیست» یا «عشق‌هایی هست که هیچ‌وقت به آن‌ها نخواهی رسید».
مجید
۱۱
رفتن، دور شدن، و امری گذرا بودن، برایم به شیرین‌ترین انضباط زندگی بدل شد، انضباطی که در امانم می‌داشت از همهٔ چیزهایی که بیرون سفر و در دنیای معمولی بود.
عاطفه✨
۹
اولش دلتنگی، کم‌کم دل‌آزردگیِ حاصل دلتنگی، و بالاخره خود زندگی را پذیرفته بودیم. و زندگی یعنی جمع چیزهایی که ممکن نیست
Eli
۷
آدم از ساده‌دلی‌هایش خبرندارد، و همین شاید نشان آخرین بقایای چیزی باشد که بهش می‌گویند معصومیت.
Sanaz Bagheri
۶
«این زندگی بیمارستانی است که در آن هر بیماری اسیر آرزوی عوض کردن تخت‌هاست.»
Eli
۵
سفرْ عزیمت جان‌های ناآرام است.
HaleH.Eb
۵
از گمشدگی می‌ترسیم اما به سراغ گمشده‌ها می‌رویم. همان‌طورکه آدم از غربت می‌ترسد اما سفر می‌کند.
Eli
۳
روی یکی از نیمکت‌ها نشستم و شکستی را مزه‌مزه می‌کردم که تعریفش می‌شد: «همهٔ رؤیاها ممکن نیست» یا «عشق‌هایی هست که هیچ‌وقت به آن‌ها نخواهی رسید».
باران
۳
رفتن و پراکندگی خودخواسته هیچ‌گاه برای ما همدلی‌آور نبوده. مهاجرت یک پله از پیاده‌رو نیست. ادامهٔ رؤیای نایافته در وطن است.
باران
۳
سیالیت، به دست نیامدن آب و ناتوانی در اندازه کردن آن برای کسی که در ساحل می‌ایستد کم‌وبیش جلوه‌ای برین دارد، چراکه آدم وقتی نتواند عظمت چیزی را بسنجد آن را ستایش می‌کند.
keivan
۲
لحظه‌هایی است که یک جور گمراهی شیرین سراغ ذهن آدم می‌آید. یاد آدم‌های رفته، مکان‌های تسلی‌بخش، ماجراهای پرشور یا ناکام، رازهای مگو، امیال نامعمولِ دلفریب، دردهای شیرین عمیق. یک‌دفعه خیال می‌کنی جواب سؤالی را گرفته‌ای که مدت‌هاست با تو بوده. این همان گمراهی شیرین است.
باران
۲
وقتی سفر می‌کنیم هم انگار بین خطوط یک تابلوی نقاشی پهن هستیم. اما وقتی مهاجرت می‌کنیم چه؟ آدم‌های کشورهای دیگر را نمی‌دانم ولی برای ما ایرانی‌ها مهاجر کشور دیگری بودن ساکن شدن بین لته‌های یک نقاشی بزرگ از جهان و زندگی است. نه در این لته و نه در آن لتهٔ دیگر. دلبسته به ــ و گاه دلزده از ــ هر دوی این‌ها.
Mahdieh Rahimizadeh
۲
مثل آدمی که در اولین دیدار خلاف تصوراتمان از آب درآمده، اما صبور باشیم و بشناسیمش. اگر دوستش داریم، در او چیزهایی خواهیم یافت
Sanaz Bagheri
۲
«شاید فراموشی مثل یک برف مهربان همه‌چیز را کرخت کند و بپوشاند. ولی آن‌ها جزئی از من بودند. آن‌ها منظره‌های من بودند.»
Mahboob
۲
سفر فرار کوچکی است از زندگی. «سفر گریختن به صیغهٔ اول شخص است.»
soheilaaa87
۱
رهاشدنی بی‌رنگ و مشعوف، غریقی متفکر گاهی فرو می‌رود...
Eli
۱
«جویدن یک خاطره تنها رخدادی نیست که حین آشناسازی روی می‌دهد.
sara
۱
چقدر گناه دارد ذهن ما که در مقابل تصاویرِ نادلخواه مقاومت می‌کند.
نیما
۱
«خشکی شاید سنگدل باشد اما دریا هیچ دلی ندارد.»
باران
۱
دو سال پیش، یک بار روی همین قایق، روی همین رودخانه، به او گفته بودم به تهران برنمی‌گردم، گفته بودم من در فاصلهٔ یک متری هم دلم برایش تنگ می‌شود. چه سیالیم در عاطفه. چه حُسن غم‌انگیزی. چه نقص پرنعمتی.
Eli
۱
آدم وقتی نتواند عظمت چیزی را بسنجد آن را ستایش می‌کند
zahra rahimzadeh
۱
رفته‌هایمان یک جور، مانده‌هایمان یک جور دیگر. از نگاه مانده‌ها، مهاجران بیرون گود هستند: «آخر تو چه می‌دانی که چه‌چیزی به نفعمان است یا نه؟ قهوهٔ استارباکست را بنوش.» از چشم دیاسپورا، مانده‌ها روزبه‌روز از واقعیت دورتر می‌شوند: «هی، رفیق عزیزم، تو هم فقط پشت این لپ‌تاپ کوچکت یک چریک بزرگ هستی. تو هم مثل من پشت لپ‌تاپ نشسته‌ای.»
لیلا.ش
۱
آگوستین قدیس نوشته بود «قلب‌هایمان بی‌تاب‌اند» و، هزار و پانصد سال بعد، بودلر انگار همان جمله را ادامه داده بود: «پس ترجیح می‌دهیم هر جایی بیرون این جهان زندگی کنیم.» گفته بود: «این زندگی بیمارستانی است که در آن هر بیماری اسیر آرزوی عوض کردن تخت‌هاست.» سفرْ عزیمت جان‌های ناآرام است.
f Samani
۱
آیا میل به انس با فضاهای غریبه به‌خاطر وجود تصاویری متناظر در ذهنمان نیست؟ تصاویری که هیچ‌وقت ندیده‌ایم اما ساختهٔ تمایلات و توقعاتمان از مکان یا انسانی جدید و نادیده است. حریم ممنوعه و وسوسه و زیبایی کنار هم جمع می‌شوند و ما با کسی سوار کابین چرخ‌وفلک می‌شویم، کسی که شبیه تصاویر ذهنی ماست.
neginyp
۰
چه باک وقتی باد از روی تن‌هایمان که تب‌دار از آفتاب و نمک است می‌گذرد. حوله‌ها، چترها، و کلاه‌های رنگی، عطر مرباهای تابستان را دارد، و از دور می‌شود یکی از آدم‌های طرح‌های دین وست باشیم که مثل هزار تکه کاغذرنگی روی شن‌های سفید ساحل تا سبزآبی اطلس پخش شده‌اند.
کاربر ۳۲۳۴۱۴۴
۰
«وقتی هوایی سفید از کنار دنده‌های انسان عبور می‌کند و شانه‌هایش از شهوت خم می‌شود و انسان اگر دستش را بلند کند، ستاره‌ها را لمس خواهد کرد.» می‌گوید در این حالت بعضی‌ها سخت تنها می‌شوند، آدم‌هایی هم به کتاب پناه می‌برند، اما او مثل بعضی‌های دیگر به فکر خودکشی می‌افتد. نه آن خودکشی که سال‌های بعدی عمر بهش فکر می‌کنیم. یک جور نومیدی مطبوع که آدم می‌خواهد روان پردردش را به آب رودخانه بیندازد؛ انسان از زیادی هوس و شور و هیجان می‌خواهد نابود شود.
نیما
۰
عظمت مثل معنایی منتقل می‌شود و مثل هشداری باقی می‌ماند.
Farnaz Hooshyar
۰
آگوستین قدیس نوشته بود «قلب‌هایمان بی‌تاب‌اند» و، هزار و پانصد سال بعد، بودلر انگار همان جمله را ادامه داده بود: «پس ترجیح می‌دهیم هر جایی بیرون این جهان زندگی کنیم.»
نیما
۰
آیا اینجا هم عابرها از چراغ قرمز رد می‌شوند؟ آنجا فروشنده‌ها مؤدب‌ترند، اینجا هم قطارها با تأخیر می‌رسند؟ ما در پی این شباهت‌ها و تفاوت‌ها دیر یا زود به آن سؤال همیشگی می‌رسیم؛ آیا واقعاً همه‌جا آسمان همین رنگ است؟