تصمیم به ترک تحصیل در پانزدهسالگی را که به خاطر میآورم، به نظرم بیش از آنکه انتخابی آگاهانه باشد واکنشی غریزی بود. دیگر تحمل دیدن بعضی چهرهها را در کلاس نداشتم - بعضی از همکلاسیها و بیشترِ معلمها. این شد که یک صبح زمستانی بدون دلیل خاصی وسط کلاس برخاستم و انگار که در ملودرامی باشم از در مدرسه خارج شدم. برای خودم واضح بود که دیگر بازگشتی در کار نیست. در میان احساساتی که در آن لحظه منقلبم کرده بود، فقط انزجاری کلی از خودم را به یاد میآورم؛ از آنکه آنقدر کوچک بودم و اجازه میدادم اینها همه چیز من را در ید قدرتشان بگیرند. علاوه بر این، حس گنگ ولی سرورانگیزِ رهایی هم بود، حس خیابانی آفتابی و بیانتها.