جملات زیبای کتاب یک بغل کاکتوس | طاقچه
تصویر جلد کتاب یک بغل کاکتوسsubscriptionAvailable

کتاب یک بغل کاکتوس

نوع کتاب
۴.۱ امتیاز(از ۹ رأی)
پدیدآورندگان: 
امید مهدی‌نژاد

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
sadeghi
۱۹
بنی آدم اعضای یکدیگرند که برخی از آنها به باقی سرند کمی از پزشکان از آن دسته‌اند که بر کسب قدرت کمر بسته‌اند چو عضوی به درد آورد روزگار، در آرند از روزگارش دمار پس از حال و احوال با دردمند، رقمهای بالا طلب می‌کنند مریضی اگر سرفه بنمود سخت، به تجویزِ ایشان ضروری است تخت بخوابد شبی توی دارالشفا دو میلیون بسلفد برای دوا به سرکیسه‌کردن شدند اوستاد بدا آن که کارش به ایشان فتاد
مادربزرگ💝
۱۸
افتاد در دست تو، باور کن، محال است حوّای من! گازش نزن، این سیب کال است حتی جهنم را به ما مفتی ندادند حالِ بهشتی، پشت‌بندش ضدّ حال است این شیوه آدم‌فریبی، بار الها! با دست حوا واقعا زیر سؤال است از روز اول تا همین امروز جمعه این قصه شد تکرار و صد جور احتمال است شاید سر کاریم ما، استغفراللّه‌ سرگرمی‌ات این قصه و این قیل و قال است از خانه‌ای تا خانه‌ای، این عشق، آن عشق بر عرصه می‌تازیم تا وقتی مجال است اما نه، کرم از سیب بود و، نسل آدم با سیب خوردن ارتباطش ایده‌آل است دارم کلاغ قصه را سر می‌رسانم هرچند می‌دانم که پایانش شغال است
ادیب
۱۷
ماتم از این که اگر کیسه مخلوق تهی است، دزدها این همه ثروت ز کجا می‌دزدند!
sadeghi
۱۶
کهنه‌دزدان که ز مال فقرا می‌دزدند، نان خشکیده ز انبان گدا می‌دزدند رحم بر عاجز و افتاده ندارند روا از کران سمعک و از کور عصا می‌دزدند چه به صبح و چه به شام و چه به کوفه، چه به شام غرض، اندر همه‌وقت و همه‌جا می‌دزدند رأفت و رحم کجا آید از آن قومِ دنی که ز افتاده بیمار، دوا می‌دزدند؟ جرأت سرقت اموالِ بزرگان نکنند کلَه و کفش ز هر بی سر و پا می‌دزدند
مادربزرگ💝
۱۴
تو دیش به بر داری و همسایه ندارد تو باغ دلت خرّم و همسایه دلش ریش برخیز و یکی کابل به همسایه عطا کن ای نانِ تو در سفره! بده لقمه به درویش فریاد از این دیش که چون گاوِ زراعت در مزرع افکارِ من و تو بزند خیش این دیش چو مار است که هر سو بکشد سر یا عقرب جرّاره که هر جا بزند نیش لو فرض اگر دیش شود میش، یقینا جز برّه ادبار نمی‌زاید از این میش بس نکته که در دیش نهان است، ولیکن چون قافیه تنگ است، نگردم پیِ باقی‌ش
Hossein
۱۲
الهی، به چای و به قلیان قسم به این حلقه و بزم رندان قسم به این قهوه‌خانه که جای صفاست حسابش ز دیگر مکانها سواست به خاگینه، املت، به دیزی قسم به انواع و اقسام تیزی قسم به انگشتری با نگین درشت که گویی به انگشت رفته است مشت به آن چای پررنگ اعلا قسم به کشکول درویشِ مولا قسم به قلیان خوانسار و کاشان قسم به مردان کار و صفاشان قسم به گچ‌کار و لوله‌کش و جوش‌کار به صبحانه‌خوردن به جای ناهار
مادربزرگ💝
۱۱
اتفاقی زیرچشمی یک نظر بر جنیفر خان لوپز می‌کنیم چای می‌نوشیم با شیخ عرب دعوی «هَل مِن مبارز» می‌کنیم گر خلیج فارس را نامد عرب، نفت در حلق معارض می‌کنیم پاچه‌خاری می‌کنیم از «کاسترو» چند ماچ از «هوگو چاوز» می‌کنیم با «پوتین» عهد اخوّت بسته‌ایم باج‌دادن هست جایز، می‌کنیم مشکلات مملکت خالی، سرِ آن قلم در دستِ مغرض می‌کنیم هرکسی گوید به زشتی هجو ما، در نشیمنگاهْش پونز می‌کنیم بعد از انشای چنین شعرِ قبیح معذرت‌خواهی ز حافظ می‌کنیم
sadeghi
۱۰
روز و شب با خودت نرو هی وَر با تو هستم، بله، شما... دختر! قلب تو گرچه واقعا پاک است، خواهرم! خوشگلی خطرناک است با چنان تیپ و این چنین ترکیب صورتی مثل کاغذِ تذهیب وقتی از خانه می‌زنی بیرون مردِ صدساله می‌شود دلخون متلک بشنوی تو از حالا از جوانهای بی سر و بی پا
Hossein
۷
... داستان آن شیخ کی نفت داشت و آن ابرقدرت کی ناو داشت و حکایت شیخ و نفت و ناو و گاو و بقیه قضایا آن یکی «ناوی» به کشتی در نشست گفت با شیخِ کویت آن خودپرست: «هیچ دیدی مین به دریا؟» گفت: «لا» گفت: «پس شد نصف نفتت بر فنا گر بریزی نفت را در کوزه‌ای چند ارزد؟ قیمت خربوزه‌ای
f_altaha
۶
تو آدم باش، حوّا کم نداریم پریسا و فریبا کم نداریم
"Shfar"
۵
لپه لپه است، هر کجا باشد
Arezuwishi
۵
چو عضوی به درد آورد روزگار، در آرند از روزگارش دمار
f_altaha
۴
تو دیش به بر داری و همسایه ندارد تو باغ دلت خرّم و همسایه دلش ریش برخیز و یکی کابل به همسایه عطا کن ای نانِ تو در سفره! بده لقمه به درویش
f_altaha
۳
نگار من که به مکتب برفت و خط بنوشت ز سوی مدرسه مست آمد و ملنگ آمد مرا میان رهش دید و راهِ دل را زد به سوی مخلصش آمد، چه شوخ و شنگ آمد در آن میانه عیالم ز دور پیدا شد همان که شهدِ لبش بهر من شرنگ آمد کشید نعره که «آی بی‌حیای اکبیری!» صدا نگو که چنان غرّشِ پلنگ آمد گرفت لنگه اُرسی و بر سرم کوبید چنان که از دهنم بانگِ «ونگ ونگ» آمد شبش میان من و خانمم جدلها بود ولی ز خانه زاهد نوای چنگ آمد
f_altaha
۳
پول تحصیلات شهلا ورپریده جور شد با دو سه ملیون هزینه راهی کنکور شد عاقبت دانشجوی آزاد راه دور شد بین فامیلش به «شهلا نابغه» مشهور شد علم و دین و پایه و شالوده و اصل و اساس اسکناس است اسکناس است اسکناس است اسکناس
N.M
۳
امروز که عاشقی فراگیر شده کار زن و مرد و کودک و پیر شده تا آمدم اقتدا کنم، داد زدند: «هی بچه! برو، مدرسه‌ات دیر شده»
ツAlirezaツ
۲
بس روز گذشت و روزگاران بس عید بیامد و بهاران هی هی، که تو هی بدون علّت هر سال گران شدی به شدّت آن تازه پنیرِ قالبی رفت آن لایقِ نان و طالبی رفت وان تازه گلِ انارِ ساوه آن صدرنشینِ صد کجاوه آن میوه تحفه بهشتی یک‌باره نشست توی کشتی کو چاره جز این که نرم نرمک خود را بزنم به نان و گرمک
f_altaha
۲
اتاق، تنگ و یقه، تنگ و راهِ روزی، تنگ ز تنگنای جهان جان من به تنگ آمد
f_altaha
۲
پز می‌دهی که «بازار از جنس هست لبریز» کو پول و کو درآمد؟ کو قدرتِ خریدن؟ ما روز و شب به ناچار شب‌کار و روزکاریم اما همیشه لنگیم با این همه دویدن
Niki
۲
هرگز دل من ز علم محروم نشد گفتم به اکابر بروم، روم نشد بگشوده کتاب، یا که خوابم بگرفت یا ترجمه سخت بود و مفهوم نشد
ツAlirezaツ
۱
نگار من که به مکتب برفت و خط بنوشت ز سوی مدرسه مست آمد و ملنگ آمد مرا میان رهش دید و راهِ دل را زد به سوی مخلصش آمد، چه شوخ و شنگ آمد در آن میانه عیالم ز دور پیدا شد همان که شهدِ لبش بهر من شرنگ آمد کشید نعره که «آی بی‌حیای اکبیری!» صدا نگو که چنان غرّشِ پلنگ آمد گرفت لنگه اُرسی و بر سرم کوبید چنان که از دهنم بانگِ «ونگ ونگ» آمد شبش میان من و خانمم جدلها بود ولی ز خانه زاهد نوای چنگ آمد
zahra🌿
۱
در طول روز وقتی چون اسب، گرم کارم حق مسلّم ماست شب مثل خر بخوابم
N.M
۱
با تو مردم بی جهت گردن‌درازی می‌کنند پیش هر کس با وجودت سرفرازی می‌کنند هاکی روی یخ و بولینگ‌بازی می‌کنند «اصغر» و «بلقیس» را «پدرام» و «نازی» می‌کنند آنچه می‌آرد برای هر کس و ناکس کلاس، اسکناس است اسکناس است اسکناس است اسکناس
mohammad vafaee
۱
نگار من که به مکتب برفت و خط بنوشت ز سوی مدرسه مست آمد و ملنگ آمد
ツAlirezaツ
۰
گر خلیج فارس را نامد عرب، نفت در حلق معارض می‌کنیم پاچه‌خاری می‌کنیم از «کاسترو» چند ماچ از «هوگو چاوز» می‌کنیم با «پوتین» عهد اخوّت بسته‌ایم باج‌دادن هست جایز، می‌کنیم مشکلات مملکت خالی، سرِ آن قلم در دستِ مغرض می‌کنیم هرکسی گوید به زشتی هجو ما، در نشیمنگاهْش پونز می‌کنیم بعد از انشای چنین شعرِ قبیح معذرت‌خواهی ز حافظ می‌کنیم